شعری بخوانید از من در سایت عقربه 


http://www.aghrabe.com/archives/5074



مجموعه ی 

کفش های سفید می پوشم 

چاپ شد 


انتشارات فصل پنجم - ناشر تخصصی شعر 


مجموعه غزل دو زبانه ( فارسی - انگلیسی )


شیما شاهسواران احمدی


تو را من چشم در راهم 


نمایشگاه کتاب 

راهروی 16

پلاک 3

انتشارات فصل پنجم


 

 

فئودور داستایوفسکی

 

 

او فرزند دوم خانواده اش بود . پدرش پزشک بود . خانواده ی از اوکراین به مسکو مهاجرت کردند . در سال 1811 در مسکو در خانواده ای متوسط ولی فرهیخته به دنیا آمد . در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت . در تابستان 1839 پدرش فوت کرد و مقداری ارث به او رسید که به سرعت همه را به دلیل ولخرجی هایش به اتمام رساند . ابتدا به عنوان مهندس فنون نظامی وارد ارتش شد . ولی پس از مدتی ارتش را رها کرد و به نویسندگی روی آورد . توسط پلیس مخفی به جرم فعالیت بر علیه حکومت دستگیر شد و به زندان رفت و تبعید شد . او چهار سال عمرش را در زندان انفرادی بسر برد . از بیماری صرع رنج می برد و تا وقتی زنده بود این بیماری با او همراه بود .اولین داستان او با نام بیچارگان در سال 1846 چاپ شد . داستان های دیگر او ابله ، قمارباز ، برادران کارامازوف، خاطرات خانه ی مردگان و آزردگان ... بودند .  در سال 1857 با بیوه ی کارمندی ازدواج کرد که نتیجه ی ازدواجش به تولد دو دختر منجر شد  .او در سال 1881 درگذشت .

او نویسنده ای روس بود . سورئالیست ها مانیفست خود را بر اساس نظریه ها و آثار او ارائه داده اند . این داستان آنقدر فضای زنده ای دارد که انگار در زمانه ی ما اتفاق افتاده است . شاید برای خود ما و یا برای همسایه ی ما .

این داستان در سال 1866 نوشته شده است . او در این داستان یک نقطه ی منفی انتخاب کرده . این نقطه گناه یا جرم است که در طول داستان از زاویه های روانی و اجتماعی و گاهی عاطفی مورد بررسی قرار می گیرد . نویسنده ادبیات خاص خودش را دارد و همه چیز را کاملن توضیح می دهد . همچنین شخصیت های داستانش را با اعتقاد ها و افکار مختلف انتخاب کرده است . آنقدر دقیق همه چیز را توصیف کرده که تجسم هر صحنه برای خواننده بسیار آسان است . اگر توصیفش بوی کسل کنندگی بگیرید سریع شخصیتی یا اتفاقی معمایی و یا تازه را وارد داستان می کند که جذابیت قلمش از بین نرود . او قبل از نتیجه ی نهایی داستانش ، سه بار سعی کرده داستان را در قالب های دیگری بنویسد . از زبان قهرمان داستان به صورت یادداشت ، به صورت اعتراف ، و روایتی پس از آزادی که در نهایت هر سه را رد کرد . او از جمله های کوتاه استفاده می کند . ابتدا صحنه را به تصویر می کشد . مناظره ای اضافه می کند و سپس به تحلیل گوینده های مناظره می پردازد . هر چه از ابتدای داستان دور تر می شویم هنر قلم داستایوفسکی را بیشتر می خوانیم . داستان با اوجی شگفت انگیز به پایان می رسد .

قتل پیرزنی با نقشه ی قبلی توسط یک تبر و همچنین خواهر جوان او که ناگاه از راه می رسد و او هم با همان تبر به قتل می رسد . قهرمان داستان که دانشجوی حقوق بوده و بارها مقاله هایی درباره ی جرم و تحلیلش نوشته بود ، تا لحظه ی آخر خود را گناهکار نمی داند . هرچند نویسنده ی این داستان به شدت انسان مذهبی بوده اما در این داستان مذهب نقش بسیار کمرنگی دارد . اما وجودش غیرقال انکار است . راسکلنیکف قهرمان داستان مرد جوان بسیار مغروری بود که فقر او را مجبور کرده بود موقتن دانشگاه را رها کند . مرد مهربانی که به اطرافیان خود همیشه کمک می کرد . حتی بیش از توانایی اش . او انسانی آرمان خواه است . در سرتاسر داستان شباهت و علاقه اش به شیلر عنوان شده است . همچنین چند بار علاقه ی او به ناپلئون بیان شده است .  شاید بتوان او را یک آنارشیست نامید . او همه چیز را به چالش می کشد به ویژه قانون را . او تا آخر داستان قتل پیرزن را قتل شپشی می دانسته که کار درستی بوده .

این کتاب گفت­و­گوی میان شخصیت­های داستان، راسکلنیکف و دوستش رازومیخین ( که در انتها با خواهرش دونیا ازدواج می کند )، سونیا و راسکلنیکف، پرفیری پتروویچ و راسکلنیکف و … است . در این گفتگو ها زاویه های مختلف  شخصیت های داستان نشان داده می شوند . هر کسی از زاویه ای نگاه می کند .

شخصیت پردازی های او سفید و یا سیاه نیستند . همه ی شخصیت ها خاکستری اند و ذهن خواننده را برای قضاوت درباره ی آن ها عاجز جلوه می دهند که این هم یکی دیگر از هنر قلم نویسنده است .

داستایوفسکی داستان مردم روسیه را در آن زمان روایت می کند . مردمی که به یکدیگر بی اعتماد بودند . به مستی پناه می بردند . مردمی گرسنه و جنونی رایج بین آن ها .

او رنج و درماندگی را به وضوح در داستانش نمایش می دهد . قصه ی مارمالادف مرد دائم الخمر و بیوه ی مسلولش که در انتها زیر ظلم و درد های زندگی اش به جنون می رسد و می میرد . در اوایل داستان وقتی راسکلنیکف یا همان رودی به کافه ای پناه می برد با آقای مارمالادف که در درماندگی خود دست و پا می زد آشنا می شود  . مرد مستی که داستایوفسکی جملات شگفت انگیز و قابل تفکری را از زبان او بیان می کند . معنی درماندگی و شکسته شدن  .

مارمالادف در مستی :دلسوزی؟ چرا دلتان برایم بسوزد؟ تو می گویی چرا دلسوزی کنند؟ بله! دلیلی ندارد که برایم دلسوزی کنند. مرا باید به صلیب بکشند. به صلیب. نه اینکه برایم دلسوزی کنند. پس به صلیب بکش ای قاضی. به صلیب بکش و پس از آن دلسوزی کن. آنوقت من خود برای مصلوب شدن به پیشت می آیم.چون من تشنه ی خوشی نیستم بلکه غم و اشک می جویم. تو خیال می کنی ای فروشنده که این نیم بطر تو موجب لذت من شد؟ غم و درد در ته آن می جستم. غم و اشک! و چشیدم. ان را به دست اوردم.ام آن کسی دلش به حال من خواهد سوخت که دلش برای همه بسوزد.ان کسی که همه کس و همه چیز را فهمید. او یکی ست و او هم داور است.

 

 برخورد بسیار احترام آمیز با زن و دختری که به بدنامی کشیده شده است . او سه فرزند داشت . قصه ی تلخ سونیا که دخترخوانده ی خانم مارمالداف بود . سونیایی که فقر او را مجبور به تن فروشی کرده بود . داستایوفسکی سونیا که روسپی معروفی بود را به همراه کتاب مقدس و ایمان به مسیح به کار می گیرد . نگاهی فراتر از نگاه های جاری در آن زمان و حتی در این زمان . او انسان را می بیند . بدون مرزو جنسیت هایشان . شاید این نوع زندگی کردن که سونیا داشت در همه جای دنیا منفور و زننده بود ولی در همه جای دنیا هم انسان های بدبخت و درمانده اینگونه عمل می کنند . در ماندگی و بدبختیشان پررنگ از نقششان است .

داستایوفسکی شکارچی ماهری است . نگاه او شکارچی درد های بشریت است . او حتی به خوبی مشکلات و ظلم هایی که به زن ها وارد می شود را شرح می دهد . بی تعصب ذهنی همه چیز را می نویسد .

نقش سونیا بسیار پر رنگ بود . او می تواند نشانه ای از رگه ی مذهبی نویسنده در داستان باشد .

در جایی در داستان به غرور فقیرانه ای اشاره می کند . نگاه جزئی نگر او یکی از رمزهای موفقیت اوست . اینکه گاهی فقرا حاضرند تمام سرمایه یشان را بدهند ، حال می تواند تنها چند سکه ی بی ارزش باشد تا بتوانند شبیه آدم های معمولی زندگی کنند . این را در جایی که خانم مارمالادف برای مرگ شوهرش مراسمی فقیرانه و ساده می گیرد را عنوان می کند . راسکلنیکف همه ی پولی را که داشت پس از مرگ آقای مارمالادف به بیوه ی بدبختش می دهد و او هم با این پول برای شوهرش مراسمی ساده می گیرد و هر میهمانی را به دلیلی دعوت می کند . و همین دلیل ها هر یک داستان غم تنگیز دارند .

 

او به بدبختی اشاره می کند . نکته ها و تجربه هایی که نویسنده قطعن در آن سهیم بوده و یا شاید وصف حالاتی از زندگی خودش بوده . در قسمتی از داستان به سونیا اشاره می کند که برای پیشگیری از دردسر ها و مشکلات ، در برابر هر کس سریع با فروتنی تسلیم می شود . این نکته را فقط آن هایی می فهمند که بدبختی و بی پناهی را در حد نهایت تجربه کرده اند .

 سويدريگايلفی هم یکی دیگر از شخصیت های این داستان است که در آخر خود کشی می کند . مرد بی بند و باری که مقدار زیادی پول به سونیا و بچه های خانم مارمالاف می بخشد تا در یتیم خانه ای زندگی کنند . او به سونیا پول می دهد تا بتواند به سیبری برود و در کنار راسکلنیکف زندگی کند . مردیکه چند روز قبل از مرگش می خواست خواهر راسکلنیکف را برای نجات برادرش مجبور کند تا با او ازدواج کند . مردی که سال ها پیش باعث شده بود خواهر راسکلنیکف ، که معلم زیبا وجوانی بود مورد اتهام قرار بگیرد . توسط همسری که گویی او را خریده بود . همسرش که از او بزرگتر بود و ثروتمند هم بود او را به دلیل بدهی در زندان بود آزاد می کند .  همسرش به دونیا خواهر راسکلنیکف  تهمت می زند که با شوهرش ارتباط دارد و این تهمت را در شهر پخش می کند . همیشه به مردمان فقیر راحت می شود تهمت زد .  این مرد بی بند بار بعد از مرگ همسرش که پنجاه ساله شده بود با دختری شانزده ساله نامزد می کند . او پول داشت و همین دلیل خوبی برای وصلت بود . البته کارش به ازدواج نمی کشد و خودکشی می کند .

راسکلنیکف در انتهای داستان به گناه خود اعتراف می کند و  مجازات می شود به هشت سال حبس در سیبری . البته داستایوفسکی در طول داستان او را مجازات کرده بود .  او همیشه کابوس می دید و گاهی حتی از سایه ی خودش هم می ترسد . مادرش در این زمان می میرد . سونیا با او همراه می شود و او عشق را با دستان سونیا حس می کند . شاید نوعی رستگاری برایش اتاق می افتد .

 

 

جمله هایی از جنایت و مکافات :

 

جالب است بدانیم انسان ها بیشتر از چه می ترسند . برداشتن گامی جدید و بیان حرفی که همیشه از بیان آن واهمه دارند .

آدم باید جایی برای رفتن داشته باشد .

وقتی که فقیر هستی هنوز نمی توانی نجابت ذاتی احساساتت را حفظ کنی ، وقتی تهیدست می شوی دیگر هرگز نمی توانی .

یک انسان را به خاطر تهیدستی با چوب نمی رانند ، بلکه او را با جارویی از اجتماع مردان نجیب با تحقیر آمزترین حالت ممکن می روبند .

کلام کردار نیست .

کتت را به اندازه ی پارچه ات بدوز .

آدم نجیب و حساس سفره ی دلش را باز می کند و آدم زرنگ گوش می دهد و غذایش را می خورد سپس انسان را می بلعد .

رنج و درد همیشه برای آدم هایی که فهم زیاد و احساساتی عمیق دارند ، ضروری است .

محیط ریشه ی همه ی کارهای شیطانی است نه چیز دیگر.

اگر کسی را متقاعد کنید که چیزی برای گریه کردن ندارد ، دیگر دست از گریه برمی دارد .

دیوانگی یک اشتباه منطقی ،یک خطا در قضاوت و یک دید نادرست است .

تاریخ چیزی نیست جز ثبت حماقت ها و بدنامی ها .

حقیقت از بین نمی رود اما زندگی را به راحتی تحت الشعاع قرار می دهد .

و ....

 

 

شیما شاهسواران احمدی