بی تو , مهتاب شبی  باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم , خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .......

وقتی که دیوان فریدون مشیری را ورق میزنید , بی شک عنصر عاطفه اش را لمس می کنید . عنصری که قوی تر از عناصر دیگرش است . واژه ها , اندیشه های زنده و تازه اش ,نو گرایی هایش , سادگی زبان , موسیقی خوش آهنگش و ... شعرش را زیبا تر می کند . فریدون مشیری نقش موثری در بستر سازس شعر ایفا کرده است .

جریان رگه های ظریف نو اندیشی خاص خودش بی تاثیر بر کشف فضاهای مدرن و موفق امروز نبوده است .

شعر مشیری دوست داشتنی ست و در ارتبا ط با مردم بسیار موفق عمل کرده است . زیبایی شعر نو را به خوبی درک کرده و به زبان مردم نزدیکش کرده .بی آنکه درگیر شکستن شکل فارسی معیار و تبدیل آن به زبان محاوره , شود . شعور و سلیقه ی مردم را باید جدی گرفت (چه عام چه خاص ) زبانی ملموس و مستحکم و هوایی تازه در شعر او جریان دارد .

 جهان بسان قطار یست , جاودان در راه .....

یا

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیدا ست

و .......

همچنین لایه های ظریف حکمت را در فضای شعرش جاری می کند . آرامشی خاص بر کل فضای شعرش سلطنت می کند . گاهی این آرامش دلمان را برای توفانی عظیم تنگ می کند . حتی در اجتماعی ترین شعرهایش عنصر عاطفه اش حفظ می شود .

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت

و......

روزگاری ست که پرواز کبوتر ها

در فضا ممنوع است

که چرا

به حریم حرم جت ها خصمانه تجاوز شده است

از نوع زاویه ی نگاه متفاوتش که بگذریم , جسارت های ظریفش ستودنی ست .

خط شعور منحصر به فردی دارد و در کل شعر هایش به جنس زن , چه در مقام معشوقی که به سازش می رقصد , چه در مقام نوازنده ی ساز مخالفش , احترام می گذارد . ادب و شرم دارد . حتی به دفاع نیز برمی خیزد.

زنی فال مرا می دید و می گفت :

زنی , آرام خوابت را ربوده ست !

.

.

.

به او گفتم : مرا از ره مگردان !

که هیچت نقش مهری برجبین نیست!

اگر هم راست می گویی , مرا عشق,

چنین فرماید و راهی جز این نیست!

یکی دیگر از سروده های بسیار زیبایش  امیر کبیر است که به خوبی اسطوره را به خدمت شعر درآورده است . بی آنکه نام ها ,اسطوره ها و ... را برای سنگین جلوه دادن شعرش استفاده کند . یکی دیگر از شگردهایش این امر است . بر کلمه سوار است .

به قول آندره برتون : شاعر باید به کلمه استفاده بدهد , نه آکه از کلمه استفاده کند .

به قطره قطره ی گلگونه , رنگ می گیرد,

از آنچه گرم چکید از رگ امیر کبیر

در انتخاب کلمه خوش سلیقه است . دایره ی لغت بالایی دارد . به کلمه پناه نمی برد . به قول نیما یوشیج : کسی که شعر می گوید به کلمات خدمت می کند زیرا کلمه ها مصالح او هستند .

و هزاران نکته ی ظریف و لایه ای دیگر . فریدون مشیری را باید با ذره بین خواند و از او آموخت و متوجه ی نکته ها و تصاویر تازه ای در شعر دوستانمان شد که از آنجا سرچشمه گرفته است .

گفت : آنجا چشمه ی خورشید ها ست

آسمان ها روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضا ست

باز من گفتم که بالا تر کجاست؟

 

 

شیما شاهسواران احمدی

 

شماره ی ۴۷۲

http://tehrooz.com/1389/10/27/TehranEmrooz/472/Page/17

....................................


مریم جعفری آذرمانی

حدود یک دهه از آغاز شاعریِ شیما شاهسواران احمدی می‌گذرد. از آن‌جا که کتاب اولش به تازگی منتشر شده و او شاعر کم‌کاری نبوده است، پس در نخستین مجموعه‌ی شعر او با عنوان «دختری مینیاتوری بودم» با گزیده‌ای از شعرهای او رو به رو هستیم. اگر بسیاری از مجلات ادبی تعصب خود را کنار می‌گذاشتند و غزل را به عنوان بخشی از شعر امروز بازتاب می‌دادند قطعا شعرهای بسیاری از او پیش از کتابش در اختیار مخاطبان قرار می‌گرفت. زیرا جامعه‌ی حرفه‌ای شعر، هر شاعر را به صورت مکتوب می‌شناسد و هر قدر که در جلسات متعدد شعرهایش مورد توجه قرار بگیرد باز از دسترس بخشی از مخاطبان دور می‌ماند مگر آن‌که کتابی منتشر کند.
شعر شاهسواران احمدی، شعر بی‌پرده‌ای‌ست که شاعر آن از توضیح زندگی و جهانی که با آن رو به روست هراسی ندارد و به همین دلیل است که نه در دام ظاهر سازی می‌افتد و نه در هزارتوی پیچیده‌گویی. برای تبیین این ویژگی‌ها، مثال‌های زیر می‌تواند راه‌گشا باشد.
1. شاعر به خود شعر و شاعر بودن توجه ویژه‌ای دارد. در این مقام شعر را راهنما و یاری کننده‌ی ‌خود می‌داند:
شعر می‌کشد مرا به پیش هر قدم  گرفته‌ای مرا
دست‌کم گرفته‌ام تو را دست کم گرفته‌ای مرا (ص11)

2. شاعر، شعرِ بدون تغزل را به رسمیت نمی‌شناسد و عشق و عواقب آن را تنها دلیل شاعر بودن می‌داند:
باز از قلم افتاد دلبر دست من نیست
باز این غزل شد نفرت‌آور دست من نیست (ص32)
شور این شعر به رسوا شدنش می‌ارزد
کاشکی شعر مرا شور تو امضا می‌کرد (ص 35)
حتا این اعتقاد تا جایی پیش می‌رود که نام را تنها برای عشق قایل است و نامِ بدون عشق را ننگ می‌داند:
عشق می‌ارزد به افسانه شدن با تو
ننگ تو نام است اما نام من ننگ است (ص39)

3. گاهی شاعر در یکی دو سطر از شعرش، یک شعر کامل ارائه می‌کند:
شهر من زیر ریل‌ها له شد اختراع قطار تاوان داشت (ص14)
بخت از پشت در خانه‌ی من رد شده است
شاید این‌بار کسی در بزند... باز نزد (ص16)
رعدم که داد می‌زنم و گریه می‌کنم (ص40)

4. شاعر از موضع آگاه به امور هستی صحبت می‌کند و آگاهی‌اش در لباس فلسفه نیست بلکه با تدبیرهای مختلف به آن رنگ شاعرانه می‌دهد تدبیرهایی مثل تصویر، کنایه، روایت‌گری و... :
در باد نرقصید که فکرش همه این است
پیراهن گلدار که را باز درآرد (ص41)
من از عقوبت رسوا شدن نمی‌ترسم
که نام‌ها همه ننگند و ننگ‌ها همه نام (ص44)
وزید عمر من و سینه‌ام پر از راز است
بگو که محرم و نامحرم از کجا معلوم (ص25)
سقراط شو سقراط شو سقراط اسطوره‌ی دنیای منطق باش
رستم نخواهی شد اگر هر زن در قصه‌ها تهمینه‌ات باشد (ص17)
استکانم که نیم من اشک است نیمه‌ی خالی مرا پر کن
زور تاریخ می‌رسد به زنان مادرم گریه کن در آغوشم (ص14)

 5. شاعر گاهی آن‌قدر حقیقت را بی‌پرده می‌گوید که طنزی تلخ را به وجود می‌آورد:
مثلا به جای بالا بردن از هوایی کردن استفاده می‌کند:
کدام فلسفه روح مرا هوایی کرد؟
برای پر زدن این‌جا پر پریدن نیست (ص9)
یا به طعنه، بی‌اعتنایی انسان به عشق را گردن عناصر طبیعی می‌اندازد در حالی‌که انسان است که می‌تواند در عشق نقش هوشمندانه داشته باشد:
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند»
که تو را دور از این خانه نگه می‌دارند (ص50)
 یا دور بودن انسان‌ها از یکدیگر را به نزدیک‌بودن تعبیر می‌کند انسان‌هایی که آن‌قدر از نزدیک به هم عادت کرده‌اند که دیگر هیچ حرفی برای هم ندارند و از هم دور شده‌اند:
نیست نزدیک‌تر از تو به من اما باید
چای نوشید و زبان بست و دم از راز نزد (ص15)
یا در نقد دنیایی که شاعر در آن (به قول نصرت رحمانی) هیچ‌کاره است می‌گوید:
رسم است از روز ازل مرگ برادر
من شاعرم مرگ برادر دست من نیست (ص33)

6. شاعر با وجود بکر بودن بسیاری از مفاهمیش باز از فنون و صنایع ادبی غافل نبوده است و به کارگیری آن‌ها شعر را دچار تصنع نکرده زیرا شاعر از واقعیت‌های اجتماعی موجود گفته و در صدد بازی با مفاهیم نبوده است:
شاخه‌نباتت را درون چای من حل کن
یک قهوه‌خانه استکان‌ها راه حل دارند (ص58)
گره بند کفش تو کور است دیدن پا برهنه‌ها سنگین
کفش‌های مرا کجا بردی رد پایم شده‌ست ننگ زمین
به فلک می‌کشی مرا هر روز سهم شب‌های من زمین خوردن
من درختم درخت سیب گلاب جای ترکه گلاب و سیب بچین (ص71)

7. شاعر، چاره‌ی مسایل را در امیدوار بودن می‌داند. در واقع امید برای او وسیله‌ی موفقیت است:
قلوه‌سنگ‌های رودخانه‌ای سد راه اگر شوند می‌پرم (ص63)
آتش به پا کنید که رد می‌شوم از آن
این معجزه‌ست پس به من ایمان بیاورید (ص47)

8. شاید دلیل بی‌پرده بودن شعرهای شاهسواران احمدی این باشد که او برای شاعری خود تعهدی اخلاقی تعریف کرده است و شاعر بودن را یک مسئولیت می‌داند:
شاعرم دین من شعور من است آیه‌های کتاب من شعرند (ص12)
نیل شو سینه بدر جرات موسی شدنم!
معجزه از تو و از من تب رسوا شدنم (ص60)
تا جایی که دارایی‌های خود را معنوی می‌داند نه مادی:
سینه‌ی سقف خانه را بتراش لبه‌ی پشت بام منتظرم
تکه‌ای آسمان جهاز من است از زمین پر بزن که پر بزنم (ص48)

شیما شاهسواران احمدی شاعری‌ست که بدون خودخواهی، از زبان یک زن حرف می‌زند و همین باعث می‌شود که شعر او زبان حال زن امروز باشد. «دختری مینیاتوری بودم» حکایت انسان‌هایی‌ست که ناگزیر در خانه نقش زن را ایفا می‌کنند و در جامعه نقش مرد را.