خشم فرشتگان
درود
دوستان عزیزم خواسته بودند غزلی جدید هم در وبلاگم بنویسم . این غزل از مجموعه ی دوم من به نام کفش های سفید می پوشم که به زودی در اختیار شما دوستان قرار خواهد گرفت است .
کفش های سفید می پوشم در راه است
گریه می کنم ولی به من بخند
گریه می کنم ولی به من بخند شصت و هشت ثانیه به من بخند
آسمان ابری مرا نگیر دختران شهر تو پرنده اند
روسری آبی مرا درآر از غم پرنده ها خبر بساز
باز روزنامه را مچاله کن صفحه های له شده نمی پرند
سهم تو حریم گرم خانه ات سهم من حریم سرد دیگران
یا تنیدن مرا نگاه کن یا در اتاق خواب را ببند
جنگ از تفنگ حرف می زند بوی خون گرفته لهجه ات رفیق
با زبان دیگری سخن بگو یا سکوت کن فقط به من بخند



خشم فرشتگان
سیدنی شلدون
مترجم : هادی عادلپور
نشر نوین
سیدنی شلدون نویسنده ای آمریکایی بود . او قبل از رمان نویسی نمایشنامه و فیلمنامه هم می نوشت . در سال 1917 در شیکاگو متولد شد . در 17 سالگی در استودیوی یونیورسال مجبور به کار کردن شد .او از آنجایی که در خانواده ای متوسطی به دنیا آمده بود و در آن دوران آمریکا با رکود اقتصادی مواجه شده بود ، برای کمک به آن ها کارهایی مانند گویندگی تئاتر، فروشندگی کفش و حتی گارسونی در رستوران را تجربه کرد .تحصیل را نیمه رها کرد و در جنگ جهانی دوم در ارتش آمریکا خدمت کرد . او همچنین به طنزنویسی هم روی آورد . او دو بار ازدواج کرد . سیدنی در بیمارستان به دلیل ذات الریه در سن 89 سالگی درگذشت .
رمان های دیگر او دنیا به آخر می رسد، خاطرات نیمه شب ، صورت های عریان ، خط خون ، اگر فردا بیاید ، غریبه ای در آینه ، استاد بازی ، صبح ظهر و شب ، بهترین نقشه های حساب شده و... بودند . صورت عریان نخستین رمان او بود که در 52 سالگی نوشت .آخرین نوشته های او رویاهایت را به من بگو ، تو از تاریکی می ترسی و آسمان به زمین می آید بودند . نمایشنامه وفیلمنامه های او نیز بسیار مورد توجه قرار گرفتند . کتاب های او در آمریکا بسیار پرفروش بودند .
او در سال 1947 جایزه ی اسکار را برای فیلمنامه ی مرد مجرد و بابی بوکسور کسب کرد و در سال 1959 با نوشتن نمایشنامه ی موی برادوی جایزه ی تونی را بدست آورد .
داستان خشم فرشتگان درباره ی دختری جوان به نام جنیفر پارکر است که تازه رشته ی حقوق را تمام کرده بود و به دسته ی وکیل ها پیوست . پدر او نیز وکیل بود و جنیفر از کودکی با این دنیا آشنا بود . او شاگرد ممتاز دانشگاه بود .داستان ابتدا با سقوط او و سپس اوج و درخشش آغاز می شود و با سقوط مجددش به پایان می رسد. سیدنی شلدون آنقدر دقیق دنیای جنیفر را روایت کرده که باور کردن اینکه نویسنده ی این داستان مرد باشد باور کردنی نیست . زاویه ی دید زن ها را آنگونه که حقیقت امر است نوشته است . جنیفر در ابتدای داستان قربانی توطئه ای حرفه ای و حساب شده می شود . آن هم با جسد یک قناری زرد که در پاکتی به او تحویل داده شد تا به دست متهم پرونده برسد . قناری زردی که تا آخر داستان ابهامش را به دوش می کشد . نوعی تهدید برای شاهد پرونده ای که با دریافت پاکت از شهادت دادن منصرف می شود. و او به عنوان وکیل به شراکت با مافیا متهم می شود . و دشمن خونی دادستان با تجربه و مشهور پرونده دی سیلوا می شود. مایکل مورتی که از اعضای مافیا بود قرار بود با شهادت شاهد متهم شناخته شود که با پیاده شدن این بازی توسط جنیفر از همه جا بی خبر آزاد می شود و تمام زحمت های دادستان به باد می رود . صحنه های داستان آنقدر زنده هستند که خواننده احساس می کند در طول داستان گوشه ای ایستاده و در حال تماشا کردن است نه خواندن .
جنیفر از جامعه ی وکلا طرد می شود . همه او را وکیلی خیانت کار شناخته بودند . در روزنامه ها درباره ی او می نوشتند . او که پدرش را از دست داده بود و امید آینده اش به کار کردن در این رشته بود به فقر کامل رسیده بود . می خواستند او را از وکلالت خلع کنند که شخصی که این ماجرا را پیگیری می کرد با این کار موافقت نکرد و او را همچنان وکیلی جوان باقی گذاشت . آدام وارنر شخص با نفوذی بود که آینده ی سیاسی روشنی داشت و برای رسیدن به آرمانهایش به شدت تلاش می کرد . او به سناتور شدن و رئیس جمهور شدن فکر می کرد .
جنیفر با کمک آدام وکیل باقی ماند . به سختی دفتری را پیدا کرد که مردی به نام کن بیلی اتاقی را به او اجاره داد . کن بعد ها دوست نزدیک او شد . این اتاق در آینده سکوی پرتاب جنیفر شد . کم کم بین او و آدام رابطه ای عاشقانه صورت می گیرد . حتی همسر آدام هم متوجه این رابطه می شود اما همسر آدام هم مثل خود او سیاست مدارانه برخورد می کند . جنیفر و آدام تصمیم می گیرند که ازدواج کنند اما بار دار شدن همسر آدام این ماجرا را متوقف می کند. سیدنی شلدون تمام این اتفاقات شخصی را کمرنگ تر از روند کاری جنیفر نمایش می دهد . آن ها مجبور می شوند به خاطر موقعیت حساس آدام از هم جدا شوند و نتیجه ی این جدایی پسری باهوش می شود . بعد از آدام به دلایلی مایکل مورتی وارد زندگی او می شود و ورود او همراه با نابودی جنیفر است . تا آخر داستان نام پدر پسر جنیفر یک راز غم انگیز باقی می ماند . حتی آدام هم متوجه نمی شود که پسری دارد .
در بخشی از داستان مایکل مورتی با جنیفر در رستوران دوناتو ، با هم قرار دارند . مایکل در آنجا خاطره ی تلخ و تکان دهنده ای برای جنیفر از دوران جوانی اش که در فقر سپری می شد تعریف می کند .
یک سال تابستان به مکزیکو سیتی رفتم . هیچ پولی نداشتم . یک شب دوستی مرا به یک میهمانی بزرگ در یک رستوران دعوت کرد . برای دسر یک نوع کیک مخصوص مکزیکی سرو شد که در داخل آن یک عروسک سفالی گذاشته شده بود . یک نفر توضیح داد که رسم بر این است که هر کس عروسک ، داخل قطعه کیک او پیدا شد ، باید پول شام را بپردازد . من کسی بودم که آن شب عروسک را پیدا کردم .
مایکل لحظه ای ساکت ماند و بعد گفت : و من آن را بلعیدم ...
سیدنی شلدون چنین اشاره هایی تکان دهنده را در طول داستانش دارد . روایت هایی که ناخود آگاه در ذهن خواننده حک می شود . همچنین قلم گرمش خواننده را جمله به جمله به دنبال خود می کشاند . او تقریبن در همه ی نوشته هایش از عشق غافل نشده . عشق چاشنی جهان بینی اوست .
جنیفر در ابتدای کار موکلی نداشت اما کم کم با حمایت های آدام وارنر، به طور غیر مستقیم توانست پرونده هایی را بگیرد و تقریبن موفقیت در هر دادگاه سهمش می شد . البته کسب چنین موفقیت هایی آن هم توسط یک وکیل جوان کمی خواننده را از همراهی داستان با حقیقت دور می کند . او حتی در دادگاه مردی سیاه پوست که قرار بود روی صندلی الکتریکی بنشیند توانست دادستان دی سیلوا را شکست بدهد .
او کم کم در هر دادگاه به قهرمان تبدیل شده بود . دوباره تیتر روزنامه ها شد و همه او را اینبار قهرمان می شناختند .سیدنی شلدون به خوبی نگاه زنان را چاشنی این داستان کرده است . حتی نگاه مادرانه را می شناسد. . پسر جنیفر در کودکی بر اثر ضربه ای که به سرش خورده بود می میرد . او که وارد جریان مافیایی مایکل شده بود ، با واکنش شدید مردم مواجه می شد . مردمی که همکاری او با مایکل مورتی به عنوان عضوی از مافیا را انتقاد می کردند . او مجبور شده بود به خواسته ها و پرونده هایی که مایکل مورتی به او می دهد تن بدهد . مایکل جان پسرش را در بخشی از داستان نجات داده بود . و برای بار دوم او را در بازی خود شرکت داده بود . او در آخر داستان به دلایل بسیار پیچیده دوباره سقوط می کند . اما همچنان می ایستد و نابود نمی شود . سیدنی تسلیم نشدن زن ها را به خوبی و بدون افراط مطرح کرده است . او نگاه بسیار منصفانه ای به زنان دارد . از قهرمان کردن زن نمی ترسد و این شجاعت او ستودنی است .
انتخاب درد های موکلین او هم ناشی از ذهن آزاد اوست . هر کدام از این درد ها از گوشه ای پیدا می شوند و کوچک ترین ارتباطی به درد قبلی داستان ندارند .سیدنی شلدون نگاهی متعصبانه نداشته و در همه جای داستان تعادل ذهنی را در برخوردهای زنان ومردان داستانش حفظ کرده است . گویا داستان از ذهنی ته نشین شده بر می آید . وقتی ذهنی به مرحله ی ته نشینی می رسد تازه آماده برای به اوج رسیدن و درخشش خلاقیت می شود . ذهنی که هیجان ها یش را در اختیار خود قرار داده است . او در داستان خشم فرشتگان حتی به طور غیر مستقیم قهرمان داستان خود را مجازات می کند و هر آنچه که به او داده بود از او پس می گیرد . اما پویایی او را از او پس نمی گیرد .
سیدنی شلدون درباره ی کتاب هایش گفته بود: داستان هایی که می نویسم بسیار مهیج و پر ماجرا هستند . این دو عنصر غالبن در رمان های من توجه بسیاری را به خواندن کتاب هایم جلب می کند .
جمله هایی از خشم فرشتگان که قابلیت شعار زندگی شدن را دارند .
انتقام غذایی ست که باید سرد خورده شود .
تنفر ناش از خشمی پنهانی است .
من تنها نیستم .
زمان رودخانه ایست که جریان تندی دارد و هیچ نقطه ی پایان و حد و مرزی را نمی شناسد .
جذابیت فقر ، فقط در کتاب های رمانتیک وجود دارد.
و ....
شیما شاهسواران احمدی