من و دوستان شاعرم

 


 








درختان سرشار از شکوفه ی بادام را دیگر فراموش کن

اهمیتی ندارد

در این روزگار

آنچه نمی توانی بازیابی را به خاطر نیاور

موهایت را در آفتاب خشک کن

عطر دیر پای میوه ها را بر آن بزن

عشق من

عشق من

فصل پاییز است

 

 

ناظم حکمت

 

 

 

 

چند جمله ی زیبا و آموزنده :

 

با رقیب هایم معامله می کنم . آن ها از دروغگویی درباره ی من دست بردارند تا من هم از گفتن حقیقت درباره ی آن ها دست بکشم .

آدلی استیونسون

برای یافتن دوست یک چشم خود را باید بست و برای نگه داشتنش هر دو را .

نورمن داگلاس

 

دوست تو کسی است که از همه چیز ت باخبر است و با این حال دوستت دارد.

البرت هابارد

بی رحمانه ترین درو غ ها  اغلب با سکوت گفته می شوند .

رابرت لوئیس استیونسون

 

 حقیقت خودش وجود دارد . دروغ است که ساخته می شود .

ژرژبراک

 

 

 داستانی کوتاه از

 

 

شيما شاهسواران احمدي

 

 

پسرم


 

از پشت ويترين به طلاهاي چيده شده نگاه مي كردم. انعكاس تصوير آسمان در شيشه ی ويترين، طلاها را زيباتر مي كرد.

مغازه دار پيرمردي بود كه مرد جواني به او كمك مي كرد. داخل مغازه شلوغ بود. چند زن و دو مرد در حال خريد بودند.

يعني اين زن‌ها هم مثل من مجبور بودند روزها كار كنند و شب ها بيدار بماند تا بتواند پولي جزئي جمع كنند و با آن طلا بخرند. به انگشترهاي چيده شده نگاه كردم. چقدر زيبا بودند اما پول من براي بدست آوردن آن‌ها خيلي كم بود.

آخرين باري كه تكه اي طلا خريدم چهار سال پيش بود. يك جفت گوشواره كه مجبور شدم آن را هم براي خريد داروهاي پسرم بفروشم.

زن‌هاي در مغازه چقدر شاد بودند. يادم رفته بود كه اصلا طلا چه قيمتي دارد. اي كاش روزنامه مي گرفتم و حداقل قيمتي دستم مي آمد. پول ها در جيبم بود و دستم را محكم روي جيبم گذاشته بودم. انگار تمام مردم شهر مي خواستند دست در جيب من كنند و پول‌هاي مرا بردارند.

پول كمي است اما براي من اين معني را ندارد.

در مغازه را باز كردم. آن ها با صداي بلند حرف مي زدند. به سمتي رفتم كه پيرمرد آنجا نشسته بود.

او رو به من خنديد و خوش‌آمد گفت. پول هايم را روي ميز گذاشتم و آرام گفتم:« مي خواستم به اندازه پول‌هايم  تكه اي طلا بخرم.»

مرد جوان فروشنده زير چشمي به ما نگاه مي كرد. چقدر خوب بود كه آن زن‌ها با صداي بلند مي خنديدند. اگر پيرمرد بگويد پول‌هايم كم است كسي متوجه من نخواهد شد. پيرمرد هنوز داشت آرام آرام پول‌ها را مي شمرد. مي توانست از دستگاه پول‌شمار استفاده كند. خدا كند تا آخر شمارش اين پول‌ها آن ها ساكت نشوند. پيرمرد پول ها را روي ميز گذاشت و به من نگاه كرد. من باید زود تر به خانه برگردم.

مي دانستم با اين پول نمي توانم چيزي بخرم. دلش براي من سوخته بود. يا شايد هم... نه پيرمرد خوبي بود اما او هم يك پيرمرد بود. چشم‌هايش شبيه پدرهاي مهربان بود اما نه همه ی پدرها. سرش را كمي جلو آورد و گفت:« طلاي دسته دوم دارم»

براي اولين بار بود كه مي شنيدم طلا هم دست دوم مي شود. چقدر جالب!

پيرمرد گفت كه طلاهاي دست دوم ارزان تر هستند. به او گفتم كه برايم فرقي ندارد و براي پس انداز،‌ طلا مي خرم.

پيرمرد خنديد و چند تكه طلا از پشت ميز بيرون آورد و نشانم داد.

آن زن‌ها هنوز بلند بلند حرف مي زدند و طلاها را نگاه مي كردند.

خدا كند حالا حالاها نروند. چند انگشتر ساده نشانم داد.

باز خدا را شكر كه مي توانستم بخرم. حالا دسته اول با دسته دوم چه فرقي مي كرد ما با دسته دوم‌ها زندگي مي كرديم.

انگشترها را امتحان كردم. يك حلقه ی ساده به دستم خورد. همان را انتخاب كردم. پيرمرد انگشتر را در جعبه اي زيبا گذاشت و به من داد.

از مغازه، از بين آن زن‌هاي شاد رد شدم. هنوز حرف مي زدند و مرد جوان هنوز به من نگاه مي كرد.

از مغازه كه بيرون آمدم نفس عميقي كشيدم. چقدر طلا خريدن سخت است. انگشتر را از جعبه درآوردم و سريع به دستم كردم. مدت‌ها بود كه طلايي نداشتم. جعبه ی زيبايش را هم در كيفم گذاشتم. با آن حلقه چقدر زيبا شده بودم. يعني صاحب قبلي اين حلقه كه بود؟

خيابان را تند تند قدم مي زدم. احساس خوبي داشتم.

احساس مي كردم همه ی مردم شهر به دستم نگاه مي كنند. مردمي كه خوشبخت بودند و گاه گاهي هم لباس هاي پاره و كهنه یشان را به ما مي بخشيدند. چند روز پيش بود كه خانمي كيسه اي پر از لباس هاي دسته دوم به خانه آورد. خانم مهرباني است. اما اگر بفهمد من يك حلقه ی طلا خريدم ديگر به ما كمك نمي كند. اصلا چه كسي باور مي كند كه اين حلقه را با پول هايي كه چندين ماه جمع كردم، خريدم.

حتما فكر مي كنند كسي برايم خريده. انگشتر را از انگشتم درآوردم و در جيبم گذاشتم. همسايه ها چه خواهند گفت. زن بيچاره چه؟ لباس هاي دسته دوم چه مي شوند. يك جفت كفش پاشنه بلند سفيد رنگ در آن لباس ها بود. چرم كفش پاره شده بود و كهنه. اي كاش صاحبش زودتر آن ها را مي بخشيد. درست اندازه ی پاي من بودند. تا لباس ها پاره نشوند كه بخشيده نخواهند شد. گاهي احساس مي كنم خانه ی من سطل زباله‌ايست كه انسان هاي خوشبخت هرچه را كه دور مي ريزند به آن مي بخشند.

اما من و پسرم دلمان به همان ها خوش است. پسرم هر بار كيسه را با خوشحالي بيرون مي ريزد و لباس‌ها را بين من و خودش تقسيم مي كند. پسرك بيچاره ی من.

وقتي براي خودش مردي شود،‌ اين لحظه‌ هاي شاد به جهنمي ترين دقيقه هاي عمرش تبديل مي شوند.

پسرم عاشق كلاه است. روزي كه كلاهي در كيسه پيدا كند،‌بهترين روزش خواهد بود.

اما من از اينكه او كلاه روي سرش مي گذارد بيزارم.

از همه ی كلاه هاي جهان بيزارم و هربار كه كلاهي را روي سري مي بينم، بغض مي كنم.

چقدر امروز راه خانه دور شده است.

به خانه آمدم. پسرم داشت با يك هواپيماي دسته دوم بازي مي كرد. او مثل همه ی پسربچه‌ها دوست دارد خلبان بشود. انگشتر را نشانش دادم. فقط خنديد و به بازي‌اش ادامه داد. پسرم خيلي كوچك‌تر از آن بود كه بفهمد من توانستم يك حلقه ی طلا بخرم.

چقدر دلم مي خواست حلقه را دستم كنم، امّا...

حلقه را در جعبه‌اش گذاشتم و در كمد، پشت لباس هايم پنهان كردم.

پسرم هنوز داشت با هواپيماي دسته دومي كه در كسيه ی لباس ها پيدا كرده بود، بازي مي‌كرد. تا شب بايد بیست تا شمع درست مي كردم.

فردا صبح كارفرمايم مي آمد و شمع‌ها را تحويل مي گرفت و پول‌شان را هم مي داد. اما دوباره خانه بوي پارافين مي گرفت.

من با عشق شمع درست مي كنم. حتما اين شمع‌ها وقتي روشن مي شوند، بوي عشق مي‌دهند.

وسايلم را برداشتم و مشغول شدم. بوي پارافين بلند شد. پسرم بوي پارافين را دوست نداشت.

با هواپيما به سمت در رفت تا به خيابان برود و با بچه‌هاي همسايه بازي كند. در را باز كرد. اما ناگهان برگشت و كلاه لعنتي آبي رنگش را روي سرش گذاشت و به بيرون رفت. پسر بيچاره ی من، از بوي پارافين به خيابان پناه مي برد. با يك كلاه آبي و يك هواپيماي دسته دوم. چقدر دوست داشتم اين لحظه‌هاي تلخ را كتاب كنم تا مردم بخوانند. اما چه فايده‌اي دارد، چه كسي حوصله ی دردهاي احمقانه ی من را دارد.

بوي پارافين اتاق را پر كرده بود.

پارافين را در قالب ها مي ريختم و روي ميز مي گذاشتم تا خنك شود. رنگ ها را درون قالب‌ها مي ريختم. آبي، سبز، قهوه اي،‌سياه. شمع‌هاي سبز و آبي طرفدار بيشتري دارند.

عطر هم اضافه مي كردم تا وقتي روشن مي كنند بوي عطر بلند شود. عقربه ها دنبال هم مي دويدند و روز را به شب مي رساندند. در باز شد. پسرم با هواپيما و كلاهش آمد. كلاهش را برداشت بدون اينكه حرفي بزند جلوي تلويزيون نشست و آن را روشن كرد. نكند باز در كوچه كسي او را مسخره كرده باشد. نكند كلاهش را برداشته باشند. اما نه كلاهش امروز خاكي نبود.

به من نگاه كرد. خنديد. خيالم راحت شد اما او هميشه مي خندد. شمع‌ها در قالب سرد شده بودند و بوي پارافين داغ شده هم رفته بود.

با پسرم شمع‌ها را دانه دانه از قالب درآورديم. او اين كار را دوست دارد. به دورش كاغذ ‌پيچيديم و در جعبه گذاشتيم تا فردا تحويلشان بدهيم.

پسرم يك شمع آبي انتخاب كرد.

هر شب زيباترين شمع را انتخاب مي كرديم و تا صبح روشن مي گذاشتيم.

شمع‌ها آنقدر بزرگ بودند كه تا صبح دوام بياورند.

شام را روي ميز چيدم. من نمي توانم شام رنگيني براي پسرم روي ميز بچينم بجز شب‌هايي كه پيرمرد اجازه مي داد شام بياورم. او با لبخند غذايش را مي خورد و مثل يك فرشته ی كوچك روي تخت خواب كوچكش مي خوابيد.

و من كنارش دراز مي كشيدم و روي سر كچل كوچكش دست مي كشيدم.

چقدر دوستش دارم. موهاي سرش ديگر درنمي آمدند. در جلسه‌هاي شيمي درماني، پيازه هايش سوخته بودند. جاي جراحي روي سرش مشخص بود. پسرم خجالت مي‌كشيد كسي سرش را ببيند. هميشه سر كوچكش را زير كلاه پنهان مي كرد.

چقدر جلسه‌هاي شيمي درماني طولاني بودند.

پول شمع سازي براي شيمي درماني كافي نبود. بيمارستان هميشه شلوغ بود و ما مجبور بوديم ساعت ها در صف بمانيم. بعد از شيمي درماني،‌لب‌هايش خشك مي‌شد و نمي توانست راه بيايد. تمام راه بغلش مي كردم. او هر روز لاغرتر مي شد اما براي من سنگين‌تر.

ديگر براي ادامه ی شيمي درماني پول نداشتم. يعني بايد قبول مي كردم كه پسرم بايد بميرد.

مجبور بودم تا صبح بيدار بمانم تا شمع بيشتري درست كنم.

باز هم كافي نبود.

صاحب خانه ی ما، پيرمرد مهرباني بود. از من بابت زندگي در يك اتاق كوچك پولي نمي‌گرفت، اما همسايه‌ها نمي دانستند. همسايه‌ها شب‌ها زود مي خوابيدند. من با او ازدواج کرده بودم . همیشه به مادرم می گفتم چرا به سرنوشت های تلخ تن می دهی ؟ اما خودم این روز ها مطیعانه تر از او رفتار می کردم . من به هر چه از راه می رسد تن می دهم .

هرچند شب، يكبار مجبور بودم به خانه ی پیرمرد بروم.

كارهاي خانه اش را انجام مي دادم. برايش غذا درست مي كردم. زنش يك تكه گوشت بي‌تحرك بود که روي يك تخت مي خوابيد. تنها مي توانست سرش را تكان بدهد.

من نمي دانستم او زن دارد. البته اهمیتی هم نداشت .اگر هم می دانستم همین کار را انجام می دادم پسرم مهمتر از زن اوست . روزهاي اول در اتاق زن بیچاره قفل بود و من حق نداشتم در را باز كنم. پيرمرد مي توانست هم سال پدربزرگ من باشد. من مجبور بودم با او بخوابم. چقدر وقتي در آغوش او بودم، از خودم بيزار مي شدم.

آن روز از پشت در قفل شده صداي گريه آمد. و فهميدم زن بيچاره تمام اين لحظه‌هاي لعنتي را شنيده است. چقدر آن روز از خودم بدم مي آمد.

امّا پسرم، ما جايي را نداشتيم. او نمي توانست در خيابان بخوابد. ما خانه‌اي كوچك داشتيم. او روي تخت خواب كوچكش مي خوابيد. مي توانست حمام برود. تلويزيون تماشا كند.

زن بيچاره اين ها را كه نمي دانست.

پيرمرد به من كمك مي كرد. شيمي درماني‌ها تمام شدند. پسرم هنوز زنده است. داروهايش خيلي گرانند. اي كاش زن بيچاره اين ها را مي دانست. پيرمرد دوست داشت بخندم و من هم به زور مي خنديدم.

وقتي پسرم مي خوابيد به خانه ی پيرمرد مي رفتم.

همسايه ها هم بايد مي خوابيدند.

من زن زيبايي هستم. نمي دانم! زيبايي به چه دردم مي خورد من يك جنازه ی متحركم. گاهي احساس مي كنم لياقت ندارم مادر فرشته اي كوچك و زخمي باشم.

از وقتي به خانه ی پيرمرد مي رفتم زندگي تلخ تر ولي براي پسرم آسان تر شده بود. پيرمرد در پرداخت هزينه ی عمل پسرم كمكم كرده بود. من با پول شمع سازي توانسته بودم يك حلقه ی طلا بخرم.

 دوست داشتم پیرمرد را دوست داشته باشم . مهربان بود اما از نسل و فرهنگی بیگانه با من آمده بود . چقدر دوست داشتم مردي مرا به نام كوچك صدا بزند. مرا دوست داشته باشد و به من بگويد كه زيباترين زن دنيا هستم. برايم حلقه ی طلا بخرد.

داروهاي پسرم خيلي گرانند.

پسرم آرام روي تختش خوابيده بود و من بايد به خانه ی پيرمرد مي رفتم و كارهايشان را انجام مي دادم.

موهاي زن بيچاره اش را شانه مي كردم. لباس هايش را مرتب مي كردم. روزها پيرمرد خودش به او مي رسيد. زن بيچاره چقدر دلش مي خواست دستانش را مي توانست تكان بدهد و سيلي محكمي به صورت من بزند.

اما فقط مرا نگاه مي كرد. او فقط مي توانست نگاه كند. سرش را تكان بدهد و گريه كند. همين.

اي كاش هرگز به اينجا نمي آمدم. اي كاش هرگز پسرم به دنيا نمي آمد. اي كاش هرگز شوهرم نمي دادند.

پسر كوچكم به دنيا آمده بود تا درد بكشد. من به دنيا آمده بودم كه درد او را تماشا كنم.

وقتي شيمي درماني شروع شد موهايش شروع كرد به ريختن. تمام آينه ها را برداشتم. با قاشق پلاستيكي غذا مي خورديم تا خودش را در قاشق استيل نبيند.

پرده ها را هميشه مي كشيدم. اما يادم رفته بود كه اگر تلويزيون خاموش باشد مي تواني عكس خودت را در آن ببيني. پسرم با تلويزيون خاموش خودش را ديد. فقط گفت:« مامان من كچل شدم» و دست هاي كوچكش را روي سرش مي كشيد. همين.

او گريه نكرد. فقط خودش را نگاه كرد. پسرم مرد كوچكي بود.

چقدر خسته‌ام. اي كاش امشب مجبور نبودم به خانه ی پيرمرد بروم. تلفن تك زنگ خورد. يعني بيا، دير كردي... دوست داشتم پیرمرد به جای تک زنگ زدن به دنبالم بیاید .

با همان لباس هاي دسته دوم راهي شدم. پيرمرد دوست داشت موهايم را باز بگذارم و لبانم سرخ باشند. او چشمان ضعیفی داشت اما این لحظه ها را به خوبی می دید .

زن بيچاره، چقدر از من متنفر بود. از نگاه غمگينش اين را مي فهميدم. او حتي نمي‌توانست حرف بزند.

ما فقط به هم نگاه مي كرديم. بعضي شب‌ها برايش كتاب مي خواندم.

آن ها كتابخانه ی بزرگي داشتند. پيرمرد استاد دانشگاه بود. دیگر درس نمی داد . بازشسته شده بود .آن ها با کسی رفت و آمد نمی کردند .

پیرمرد هيچ گاه با من حرف نمي زد مگر روي تخت كه اي كاش آن جا هم دهانش را می بست. او فقط مي خواست با من بخوابد، همين.

من از كتابخانه ی بزرگش، كتاب به خانه مي آوردم و مي خواندم. با زن بيچاره هم مي توانستم كتاب بخوانم. خانه را تميز كردم. پيرمرد با يك عينك ته استكاني مشغول مطالعه بود. در اتاق ديگر قفل نبود. غذا درست مي كردم و بعضي وقت ها اجازه مي داد براي پسرم هم غذا بياورم. پسرم مي توانست بعضي شب ها غذاهاي خوب هم بخورد.

زن بيچاره هنوز بيدار بود.

در را باز كردم. او مي توانست گريه كند، پس حتما مي توانست بخندد. اما هيچ گاه به من نمي خنديد.

چقدر دلم مي خواست از پيرمرد بپرسم كه آيا مي تواند بخندد؟ نمي دانم چرا دوست داشتم بدانم.

اي كاش حلقه ی طلايم را دستم مي كردم و به زن بيچاره نشان مي دادم. اما براي او چه فرقي مي‌كرد.

در انگشت‌هاي بي حركتش چندين انگشتر طلاي گران قيمت داشت. آن ها خانواده ی ثروتمندي بودند.

اتاق زن را تميز كردم. كتاب كنار ميز را برداشتم و ادامه ی داستان را برايش خواندم. او به سقف نگاه مي كرد.

بیست سی صفحه كه خواندم پيرمرد صدا كرد: «خانم... »

زن، به من نگاه كرد. چقدر شنيدن صداي خانم سخت و تلخ بود. شاید تلخ تر از تک زنگ تلفن . خانم يعني بيا با من روي تخت بخواب و من و زن بيچاره اين را مي دانستيم. ديگر دوست نداشتم كسي به من بگويد خانم. و هرگاه بيرون مي رفت دست كم يكي، دو بار اين كلمه ی لعنتي را مي شنيدم. زن تا وقتي كه از اتاق بيرون رفتم به من نگاه مي كرد. سنگینی نگاه های تکراری اش مرا هم سنگین تر می کرد و قدم برداشتن برای رسیدن به اتاق پیرمرد سخت تر می شد .ديگر نه مي خنديد نه گريه مي كرد.

فقط نگاه مي كرد و من چقدر دوست داشتم به او بگويم كه داروهاي پسرم هر روز گرانتر مي شوند. اما او حق داشت به من بگوید: تو و پسرت به من و شوهرم ربطی ندارید .

داشتم از خستگي مي مردم.

اما پسرم... او نمي تواند در خيابان بخوابد. داروهايش... در اتاق خواب سرد و تاریکش را باز کردم .

به خانه آمدم ساعت دو بود. انگار همه ی دنيا خوابيده بودند بجز من و زن بيچاره.

شمع هنوز روشن بود. نكند پسرم بيدار شده باشد و تا پشت در خانه ی پيرمرد به دنبال من گريه كرده باشد.

نكند صدايم كرده ولي من نشنيدم. چقدر فكرهاي بي خودي مي كنم. فرشته ی كوچك و زخمي من خواب است و شمع آبي هنوز روشن. چقدر اتاقمان را دوست دارم. پيرمرد يك پلاستيك بزرگ پر سيب سرخ و پرتقال به من داد. پلاستيك را كنار در خانه‌اش مي گذاشت. كنار ميز ناهارخوري. هرچه كه آنجا بود مال من بود.

گاهي ميوه، گاهي پول، گاهي گوشت و مرغ.

امّا هيچ گاه كتابي آن جا نمي گذاشت و گاهي هم چيزي نبود.

با چيزهايي كه كنار در مي گذاشت، پول شمع سازي من و پسرم مي توانستيم زندگي كنيم. اما پول داروها مثل خوره به جان زندگي ما افتاده بود. 

خانم مهرباني هم كه هرازچندگاهي براي ما ظرف يا كيسه ی لباس مي آورد و سالي يكبار به پسرم عيدي خوبي مي داد،‌ بود. پسرم قلك كوچكي دارد كه پول هايش را جمع مي كند تا روزي بتواند مو بكارد و ديگر مجبور نباشد كلاه روي سرش بگذارد. هر روز پاي تلوزیون مي‌نشيند و به تبليغاتي كه درباره ی كاشتن مو‌ست نگاه مي كند.

چقدر دلم مي خواست اين موقع‌ها گلدان رو ميز را بردارم و به شيشه ی نفرين شده ی تلويزيون بکوبم.

او حق داشت و من آنقدر خودخواه بودم و حق تماشاي اميدواري پسرم را مي خواستم با همين گلدان روي ميز بشكنم.

اين اتفاق هاي تلخ را چگونه مي توانم براي هميشه پاك كنم. آنقدر تلخند كه مي ترسم به آن ها فكر كنم. پسرم مهمترين اتفاق زندگي من است و همين براي من كافيست.

بايد اين قصه ها را بنويسم و شبي براي زن بيچاره بخوانم. اما نوشتنش كمكي به من و پسرم نخواهد كرد. داروها خيلي گران شده اند.

از همه پيرمردها، از شنيدن كلمه ی خانم،‌ از شيشه ی تلويزيون‌ها ی خاموش، از بوي پارافين داغ متنفرم. فقط دلم براي پيرزن‌ها و پسر بچه ها  مي سوزد.

صبح شده، چقدر زود. يعني تمام شب را بيدار مانده ام.

پسرم هنوز خواب است. اما چرا صورتش اينقدر سرد است؟

حتما لاي پنجره را باز گذاشته ام!

 

 

پایان

 

 

 این داستان قبلن به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ شده است