قمارباز
فئودور داستایوفسکی
او فرزند دوم خانواده اش بود . پدرش پزشک بود . خانواده ی از اوکراین به مسکو مهاجرت کردند . در سال 1811 در مسکو در خانواده ای متوسط ولی فرهیخته به دنیا آمد . در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت . در تابستان 1839 پدرش فوت کرد و مقداری ارث به او رسید که به سرعت همه را به دلیل ولخرجی هایش به اتمام رساند . ابتدا به عنوان مهندس فنون نظامی وارد ارتش شد . ولی پس از مدتی ارتش را رها کرد و به نویسندگی روی آورد . توسط پلیس مخفی به جرم فعالیت بر علیه حکومت دستگیر شد و به زندان رفت و تبعید شد . او چهار سال عمرش را در زندان انفرادی بسر برد . از بیماری صرع رنج می برد و تا وقتی زنده بود این بیماری با او همراه بود .اولین داستان او با نام بیچارگان در سال 1846 چاپ شد . داستان های دیگر او ابله ، جنایت و مکافات ، برادران کارامازوف، خاطرات خانه ی مردگان و آزردگان ... بودند . در سال 1857 با بیوه ی کارمندی ازدواج کرد که نتیجه ی ازدواجش به تولد دو دختر منجر شد .او در سال 1881 درگذشت .
فئودور داستایوفسکی نویسنده ای روس که همیشه نگاه ظریفی بر دغدغه های رایج در جامعه دارد . او همیشه زندگی عادی مردم را مد نظر می گیرد . این داستان در طول یک ماه نوشته شده است . اوبرای زود تر تمام کردن داستانش تند نویسی به نام آنا را استخدام می کند .
در این داستان شخصیت هایی از مکان های مختلف جغرافیایی دور هم جمع شده اند . مثل همه ی داستان های او . هر کدام از این شخصیت ها ویژگی خاص خود را دارند که می توانند مقیاسی برای نمایش دادن جامعه ای باشند . او در این داستان رگه های ذهنی خود را درباره ی روس ها بیان می کند . آن ها انسان هایی اهل خطر و شجاع معرفی می کند . همچنین به عیاشی شان اشاره می کند . نویسنده ی این داستان مثل همیشه به پرداخت روانکاوی شخصیت هایش می پردازد . او شخصیت هایی از انگلیس و فرانسه در داستانش می آورد و به توضیح و مقایسه ی آن ها با روس ها می پردازد . با این روش موقعیت یک روس در دنیا و نحوه یبرخورد با او را نشان می دهد. تقریبا همه ی شخصیت های داستانش را خاکستری نگهمی دارد . نه سفید و نه سیاه . هاله ای از ابهام همیشه با شخصیت های داستان او همراه است .
شخصیت های این داستان همگی منتظر مرگ بابیشکا و یا همان مادربزرگ ثروتمند خود هستند . پیرزن ثروتمندی که در سن پترزبورگ زندگی می کرد . اما مادر بزرگ همه را غافلگیر می کند و بی خبر از راه می رسد و همه را متعجب می کند . مادر بزرگ بسیار رک و زبانی تلخ داشت . تلخی زبان او طنزی درونی را هم با خود داشت . اما الکسی را دوست داشت و از که تازه اخراج شده بود می خواهد بماند . مادربزرگ با الکسی به قمار خانه می رود و بعد از یک برد عالی تا آخر می بازد و ثروت زیادی از دست می دهد . ورود مادربزرگ و خروجش از داستان روند خاصی به داستان نمی دهد . کلا داستان خیلی ملایم و آرام است .
قهرمان داستان ، الکسی پسر جوانی است که معلم است . او به قمار اعتیاد دارد و تا آخر داستان در قمارخانه ها به سر می برد . او معلم فرزندان ژنرال بود . بازی هایی همچون بازی رولت در قمارخانه ها بر پا بود و طرفدارانش را دور یکدیگر جمع می کرد . در قمارخانه صفت های منفی انسان ها را نشان می دهد . پولینا دختر خوانده ی ژنرال بازنشسته ای ست که قهرمان داستان به این دختر نه چندان زیبا علاقه مند شده است . اما پولینا اصلا علاقه ای به ندارد . ژنرال باز نشسته هم عاشق زنی فرانسوی می شود که به طمع ثروتی که ژنرال از مادر بزرگ می برد آمده بود . شخصیت پولینا شخصیتی مرموز و نافذ است . زن های داستان های داستایوفسکی معمولا اینگونه اند . بار ها پولیا از او می خواهد برایش کارهیی انجام بدهد و او هر بار گوش می دهد . مثل یک برده ی ناکام که از این وضع لذت می برد . حتی جایی می گوید : " اگر به من بگویی از پرتگاه بپر من چنین خواهم کرد " او در طول داستان به فرمان پولیا کارهای عجیب و غیر عادی انجام می دهد . مثل برخور الکسی با زوج پیر آلمانی به درخواست او که منجر به اخراجش از خانه ی ژنرال می شود . اما الکسی این اطاعتش را دلیل عشق خود می داند نه حماقت اش . این عشق تا آخر داستان نافرجام باقی می ماند .
در قمار باز بارها در سطرهایی به چهره هایی فقیر و یا بیمار اشاره می شود که به آن ها اشاره ای کم رنگ می شود . مثل گداهایی که مادربزرگ به آن ها کمک می کند و یا زن بیمار و رنگ پریده ای که الکسی در قمارخانه پنهانی به او کمک می کند . او همیشه نگاهی مهربان دارد . الکسی که در آخر داستان از رسیدن به عشقش نا امید می شود در قمار خانه بالاترین رقم قمار چند دهه ی پیش را می برد . پول زیادی که زندگی او را دگرگون می کند . زن فرانسوی که از ارث ژنرال نا امید شده بود به سراغ الکسی ناکام از عشقش می آید و با هم به فرانسه می روند و آنجا ازدواج می کنند . پولی که او در قمار خانه برده بود برای زن فرانسوی انگیزه ی قابل توجهی بود . الکسی در زندگی مثل یک دیوار آجری بود . هیچ چیز برایش فرق نمی کرد . آنقدر آنجا ماند تا تمام پول هایش توسط زن فرانسوی و مادرش خرج می شود . سپس تنها به شهر خود بر می گردد. با جیب هایی خالی و دوباره به قمارخانه ها می رود .
داستایوفسکی در طول داستان همزمان به عیاشی و قمار روس ها و همچنین به مظلومیت آن ها می پردازد . داستان قمار باز پر است از نوسان . داستان خیلی آرام و بدون اتفاقی خاص ، با سقوط قهرمانش به پایان می رسد .
داستایوفسکی زندگی را در این داستان قماری به تصویر کشیده است که بر مرز اتفاق و شانس حرکت می کند . او در انتهای داستان باخت و تنهایی را حتی در برد ها نشان می دهد . او به اتفاقی بودن حوادث در زندگی اشاره می کند . مثل همیشه برشی کوچک از کیک زندگی .
شیما شاهسواران احمدی