نامه ای به کودکی که هرگز متولد نشد

 

 

 

اوریانا فالاچی – مترجم محمد صادق سبط الشیخ

 

 

اوریانا روزنامه نگار و نویسنده ای ایتالیایی بود . متولد شهر فلورانس بود و پس هفتادوهفت سال عمر کردن در همان شهر درگذشت . او یک چریک فاشیسم بود . به مصاحبه با شخصیت های سیاسی علاقه ای خاص داشت . با شخصیت هایی چون محمد رضا شاه پهلوی ، یاسر عرفات ، آیت الله خمینی ، گاندی ، هنری کیسیجر ، قذافی ، آریل شارون ، ذوالفغارعلی بوتو ، لخ والسا ، مهندس بازرگان و ... 

نامه از زبان زنی است که باردار شده است و تصمیم دارد فرزندش را به تنهایی به دنیا بیاورد.ابتدا او هنوز اطمینان نداشت که آیا فرزندی وجود دارد یا نه . حس تردید را تا صفحه آخر این داستان بر شانه ها ی خسته اش خط به خط حمل می کند .

 مدام‌ این‌ سوال‌ ترس‌ناک‌ برام‌ پیش‌ می‌اید که‌: نکند‌ دلت‌ نخواهد به‌ دنیا بیایی‌ و متولّد بشوی‌؟نکند‌ یک روز سرم داد بزنی که‌: چه کسی‌ گفته‌ بود مرا به‌ دنیا بیاوری‌؟ چرا درستم کردی‌؟ چرا؟

  البته این کتاب نامه نیست . گفتگوهای او با جنین به دنیا نیامده اش است . او درد های زنانه را آنقدر هوشمندانه بازگو می کند که مردها در برابرش جبهه نمی گیرند و او را می خوانند .  این کتاب مخاطبین مرد بسیاری هم دارد . فالاچی از مظلومیت و ایثار جنس زن می نویسد . مظلومیتی که هیچگاه به حساب نمی آید . اصلن دیده نمی شود . او از زنانی می نویسد که قرار است فرزندشان را بدون پدر بزرگ کنند . از نگاه های سنگین اجتماع ، از برخورد مذهب ، از سختی ها و تنهایی ها و از اینکه کسی چنین زنی را قهرمان نمی داند و همه او را متهم می شناسند . اما تحمل همه ی این سختی روح او را به جای کینه سرشار از دوست داشتن می کند .

من قدم زدن را دوست دارم . خوردن را دوست دارم . سیگار کشیدن را دوست دارم . آزادی را دوست دارم . دوستم را دوست دارم . بچه ام را دوست دارم .

ویا در قسمتی دیگر می نویسد :

امشب به وجودت پی بردم  درست مانند قطره ای از زندگی که از هیچ سرچشمه گرفته است. با چشمانی باز، در ظلمت و ابهامی مطلق دراز کشیده بودم. ناگهان در دل ظلمت و تاریکی جرقه ای از اطمینان و آگاهی درخشیدن گرفت
تو آنجا بودی تو وجود داشتی .
ضربان قلبم از حرکت باز ایستاد و وقتی که دوباره ضربان نامرتب و آشوب گرانه آن را شنیدم احساس کردم که تا حلقوم در ژرفی سهمگین و مخوف از تردید و دو دلی دست و پا می زنم . با تو حرف می زنم اما تمام تار و پودم را وحشت آزار دهنده ای فرا گرفته است .

 

او کتاب را اینگونه آغاز می کند . اشاره اش به بار داری ، جدید و قابل ستایش است . معمولا زنان باردار را با داشتن حالت تهوع که دم دست ترین تصویر است  نشان می دهند . اما او با نگاه ریزبین خود ، با احساساتی زیبا به باردار بودنش اشاره می کند . با قدرت حرف می زند . خط شعور او به عنوان زنی فرهیخته در خط به خط داستان مشخص است . نوع نگاه متفاوتش به اتفاق ها و زندگی کاملن خونمایی می کند . او از وضعیت زن در اجتماع  می نویسد . از دغدغه هایی که در تمام جهان مشترک اند .

 

گاهی سئوال هایش طعم فلسفی به خود می گیرند . اما در تمامی لحظه امید جاریست . او غرور زنانه اش را تا آخر حفظ می کند . غرور زنانه ای که بوی تعصب و خودخواهی را ندارد . از این رو آن را غرور زنانه می نامم . او همرا با دردهای زنانه ، به درد های بشریت هم اشاره می کند . مخصوصن جنگ و قربانی هایش . از سربازها و پدرهایی که در جنگ مبارزه می کردند می نویسد . فقر و حقارت و همین غرور و نگاه زنانه اش است که گیرایی نوشته هایش را چند برابر می کند .

 

گاهی هم به مظلومیت خودش برای دیده شدن اشاره می کند . از درد هایی عمیق می نویسد . دردهایی که به دید انسان های سطحی بسیار بی اهمیت هستند . از اینکه زن بودن خیلی سخت تر از مرد بودن است .

 

 من به خطا تصور کردم که انتخابی را به تو تحمیل کرده ام. با نگه داشتن تو فقط از فرمانی اطاعت می کنم که وقتی جرقه زندگی ات روشن شد به من دادی. من انتخابی نکرده ام. فقط اطاعت کرده ام. از بین تو و من قربانی احتمالی تو نیستی، منم. مگر وقتی که خفاش وار به تنم می آویزی منظورت همین نیست؟ مگر وقتی مرا دستخوش حالت تهوع می کنی همین را نمی خواهی تایید کنی؟ می شود و به این وسیله بهانه ای برای به دنیا آوردنش می یابد و البته آرام کردن خود!

ویا در جای دیگر می نویسد :

اگر پسر باشی می توانی هر وقت دلت خواست شورش کنی! می توانی دوست داشته باشی، بدون اینکه یک شب از خواب بیدار شوی  و حس کنی داری تو باتلاق فرو می روی . می توانی از خودت دفاع کنی بدون اینکه حرف های گزنده بشنوی .

 

در انتهای کتاب جنین در رحم او می میرد. زیرا او فشار های عصبی بسیاری را تحمل می کرد و به دلیل بارداری بسیار ناتوان و ضعیف شده بود .  او دچار عذاب وجدان می شود . از اینکه نتوانست از جنینش مراقبت کند . او برای محاکمه ی خود دادگاهی خیالی در ذهنش تشکیل می دهد . تمامی هیئت منصفه از نزدیکان خودش بودند . دوست او که زنی مهربان بود در دادگاه خیالی ، از او دفاع می کرد . پدر جنین گریه می کرد و او را گناهکار خواند . او مردها را ضعیف و ترسو نشان داده . مردهایی که که یا گریه می کنند و یا فرار  . دوستی که نقش فرشته ی نجات زن ها بود و می خواست به صورت پدر جنین و دکتر او تف بیاندازد . دوست مهربانش حرف هایی می زند که درد زنان در آن نهفته است . حرف هایی که می تواند سطرهایی شاهکار و ماندگار باشند .

: شما مرد ها ما زن ها را تنها می گذارید . بعد که همه چیز مرتب شد برمی گردید و خودتان را یک پدر پشیمان نشان می دهید . به نظر شما پدر بودن یعنی چه ؟یک شکم بالا آمده ؟ درد زایمان ؟رنج شیر دادن به بچه ؟ حاصل پدر بودن را مثل یک پیراهن تمیز و اتو کرده جلویتان می گذارند . اگر ازدواج کرده باشید تنها کاری که بلدید این است که اسمتان را به بچه بدهید و اگر ازدواج نکرده باشید از همان جا فرار می کنید . اگر یک زن با شما همبستر شود مثل یک فاحشه با او رفتار می کنید . توی هیچ لغت نامه ای معنی فاحشه این نیست . چند هزار سال است که شما کلمه ها و بی عدالتیها و امر و نهی هایتان را به ما تحمیل کرده اید .

او در این دادگاه شرکت می کند و عدالت دادگاه رویایی اش را می پذیرد .

 

جمله هایی از این کتاب :

 

زن بودن یعنی بی پروایی پایان ناپذیر، وارد جنگی شدن که تمامی ندارد .

مبارزه کردن بهتر از پیروز شدن است .

آدم بودن اصطلاح زیبایی ست که فرقی بین زن و یا مرد بودن نمی گذارد .

 دنیای بدون بچه ها دنیای کثیف و وحشتناکی است.

در واقع شهامت مترادف با خوشبینی است.

 فکر کردن یعنی درد کشیدن ، فهمیدن و آگاه بودن .

مگر چیزی بدتر از نبودن وجود دارد ؟

درد با خودمان به دنیا می آید ، با ما بزرگ می شود و همیشه با ماست .

زندگی یعنی خسته شدن . یعنی جنگ که هر روز و هر روز ادامه دارد و تمام هم نمی شود .

وقتی به آرزویت رسیدی حس می کنی گمش کردی.

 زندگی ارزش زاده شدن و درد کشیدن، مردن را دارد.

عشق یک پدیده ی پیچیده است .

 

 

شیما شاهسواران احمدی