استفانو بنی
دیگر تنها نیستی
استفانو بنی
مترجم : محمدرضا میرزایی
استفانو بنی داستان نویس، نمایشنامه نویس ، روزنامه نگار و کارگردان ایتالیایی بود . در سال 1947 در بولونیا به دنیا آمد . نخستین رمان او زمین نام داشت که یک داستان علمی – تخیلی بود و در سال 1983 به چاپ رسید . استفانو بنی نویسنده ای بسیار باهوش و زیرک است . او همچنین مجموعه شعرهایی هم دارد . او طنزپرداز خوبی هم است و همیشه در نوشته هایش رگه هایی از طنز پردازی را جاری می کند . کافه زیر دریا ، یکی دیگر از آثار اوست .
در سال 2003 وقتی که آمریکا و متحدان غربی آن در حال آمادگی برای جنگ با عراق و اشغال سرزمین فرات بودند، استفانو بنی نامهای به جورج دبلیو بوش نوشت که در روزنامه مانیفستو ایتالیا منتشر شد، روزنامهای که بنی سالها بود برای آن ها مینوشت . این نامه وجهه ی جدیدی به او بخشید .
برای من خیلی سخت است که با جنگ شوخی کنم . اما میتوانم آن کسانی را که از جنگ دم میزنند به تمسخر بگیرم و یادآوری کنم که مسئولیت این جنگها با آن هاست. از همه مهمتر، میتوانم از ریاکاری آن ها بنویسم . و ...
استفانو بنی
کتاب دیگر تو تنها نیستی شامل ده داستان کوتاه می شود ، بومرنگ ، دیگر تنها نیستی ، دانشمند ، دو ماهیگیر ، یک رز سرخ ، لحظه ، درس زیر دریا ، مسئول کنترل ، تنهایی و عصیان دفاع وسط پولدو و آه. که هر یک از این داستان ها ، جذابیت های متفاوت و خاص خود را دارند . اما نقطه ی مشترک همه ی داستان ها تنهایی است . تنوع و گستردگی فضا ، یکی دیگر از ویژگی های مثبت قلم اوست . او رگه ی طنز را چاشنی داستان های تلخ این کتاب کرده است . او در این کتاب به تنها بودن و تنها نبودن اشاره می کند . او فضایی تخیلی را به آرامی همراه زندگی عادی و مدرن مردم می کند . نو آوری ها و خلاقیت های فضای نوشتاری اش و نحوه ی برخوردش با دنیا ، او را نویسنده ای بسیار مدرن معرفی می کند .
آخرین داستان این کتاب داستان آه است . داستان مرد جوانی که در کودکی پدرش به زندان می رود و مادر دیوانه و افسرده اش ناگهان غیبش می زند و در پانزده سالگی پسری تنها می شود . آه عمویی داشت که به او تمام فنون دزدی را یاد می دهد و او را برای دزدی به خیابان ها می فرستاد . او هم که پسر بسیار با استعدادی بود ، دزدی حرفه ای می شود . او یک روز کیف یک مافیایی پولدار را می دزدد و آن ها برای پیدا کردن آه تا خانه ی عمویش پیش می روند . از اینرو مجبور می شود آنجا را ترک کند و به محله ای دیگر پناه ببرد . او در زیر پله ای در یک گاراژ زندگی می کرد . آه تصمیم گرفته بود دیگر در خیابان ها دزدی نکند و شبانه خیلی آرام به خانه های مردم برود و دزدی های جزئی انجام دهد . خانه ای را با دقت انتخاب می کرد و برای مدتی زیر نظر می گرفت . وقتیکه با رفت و آمد ها و عادات آن خانه آشنا می شد به سراغش می رفت .
او کم کم به خانه های آنجا می رفت و لوازم جزئی آن ها را می دزدید . مثل فنجان و یا کادر و چنگال هایشان و حتی قاب عکس هایشان را می دزدید . مخصوصا عکس های خانوادگی آن ها را دوست داشت . گاهی هم به یخچال هایشان دست درازی می کرد. او بعضی از چیزهایی را که دزدیده بود می فروخت و بعضی از آن ها را برای خودش برمی داشت . آه چیز قیمتی نمی دزدید و فکر می کرد این روش از او محافظت می کند و مردم فکر می کنند وسایلشان را در شلوغی خانه هایشان ، گم کرده اند و کسی به او شک نمی کند . او در خانه ها آثار فقر و تنهایی را حس می کرد . به عکس های خانوادگیشان با دقت نگاه می کرد . برگه ها و نامه های عاشقانه یشان را با اشتیاق می خواند . حتی به قبض ها یشان هم علاقه نشان می داد . به نظر او هر خانه ای موسیقی خاصی داشت و علاقه ای ویژه ، به موسیقی های خانه ها داشت . به نظر او بعضی از خانه ها موسیقی سرد و بی روحی داشتند . او خودش را دوست ، رازدار و نگهبان خانه ها می دانست . گاهی هم گرد و غبار خانه هایشان را تمیز می کرد و خانه هایشان را مرتب می کرد . نوازد هایشان را آرام می کرد . به مریض هایشان رسیدگی می کرد . کنار تخت هایشان می نشست و به آن ها که خواب بودند نگاه می کرد .
با گذشت زمان جسارتش بیشتر شده بود . با شجاعت بیشتری در خانه ها قدم می زد و دزدی می کرد . یکبار هم یک روزنامه نگاری از او نوشته بود . " دزدی که علاقه ای خاص به عکس های خانوادگی دارد " . اما کم کم همه فراموش کردند . او کم کم خودش را عضوی از آن خانه ها می دانست . به آن ها عادت کرده بود . تنهایی او را به طرف خانه ها هل می داد . اینکه او هم دوست داشت خانواده ای داشته باشد . اما نویسنده با عملکرد قهرمان داستانش به این حسرت اشاره می کند .
او هم مانند هر مرد جوانی با دختر های جوان آشنا می شد . اما دختر ها تا می فهمیدند او دزد است او را رها می کردند . یکبار هم دختری از او خواست برایش کتی از پوست بدزدد . وقتی کت را دزدید و به او داد، پوست کت ، آن چیزی نبود که دختر می خواست واو هم آه را به این بهانه تنها گذاشت .آه به طور تلخ و غم انگیزی تنها بود .
آه در آخر دوباره به خانه ای می رود که برای اولین بار به آنجا رفته بود . خانه ای که در آن پیرمرد و پیرزنی با دختر جوان مو بنفششان زندگی می کردند . خانه ای پر از مجسمه هایی شیشه ای . آن ها یک آکواریوم هم داشتند که گاهی اوقات آه به ماهی هایشان غذا می داد . خانه خالی شده بود . نه دختر آنجا بود و نه خانواده اش . نبود آن ها او را نگران کرد. خانه خالی و کثیف شده بود . ظرف ها ی نشسته روی هم جمع شده بودند و یخچال هم خالی بود . خانه بوی بدی می داد . او نمی دانست چه اتفاقی افتاده ؟ اعضای آن خانواده کجا رفته اند ؟ چه بر سر آن ها آمده است ؟ در همین افکار بود که ناگهان روی زمین می نشیند و گریه می کند ، برای آن ها گریه می کند . شاید هم برای خودش اشک می ریزد . سپس کفش هایش را درمی آورد و روی تخت خالی دختر مو بنفش می خوابد . پتو را روی سرش می کشد و منتظر می ماند .
تنهایی توهمی در ذهن آه به وجود می آورد . توهمی از عضو خانه ای بودن . توهمی که تنها انسان های تنها می توانند معنی آن را درک کنند . او با حسرت به عکس هایشان نگاه می کرد. به اینکه صاحبان آن عکس ها کجا هستند ؟ نویسنده در این داستان و داستان های دیگر کتاب ، به خوبی تلخی تنهایی را نشان می دهد .
شیما شاهسواران احمدی