فئودور داستایوسکی یا همان ( داستایوفسکی )

 

داستان ها ، نوشته هایی از زندگی ما هستند . با قهرمان هایی که خیلی دور نیستند . شاید یک داستان هزاران قهرمان داشته باشد و شاید خود ما یکی از آن قهرمان ها باشیم .

 داستان و شعر خیلی بهم نزدیکند . آن ها فرزندان یک خانواده اند . یک نویسنده باید شعر هم بخواند و یک شاعر داستان . البته منظورم از خواندن ، حرفه ای و جدی خواندن است . هرچند اینروزها ، هر کسی معنی جدیدی از حرفه ای عمل کردن دارد . اما من معنی خودم را دارم . خواندن و نوشتن و حفظ اولین صفان انسانی . و مهمتر از همه ادب و فروتنی است . غرور در این کلمه جایگاهی ندارد .

در کوچه ی ما شب ها رفتگری ، کوچه را جارو می زند . در کارش بسیار حرفه ای ست . بطوریکه بعد از تمام شدن کارش یک زباله باقی نمی ماند . مگر آنکه برگی زرد از درختی بیفتد . باز هم اگر ببیند برش می دارد . او رفتگری حرفه ایست . حرفه ای بودن فقط در زمینه ی ادبیات نیست !

من شاعرم . روند کاری ام می تواند شرینی ها و تلخی هایی داشته باشد . هر دو را می پذیرم . البته شیرینی ها و خوبی هایش را راحت تر . به شدت به رمان علاقه دارم . رمان های تاریخی را هم دوست دارم . اما معمولن بعد از خواندن رمان های تاریخی افسردگی می گیرم . اما تجربه ی چند ساله ام ، که در حدود ده سالی می شود ، رمان خواندن را یکی از راه های شعر خوب نوشتن می شناسد . نظر دوستان همسنگرم که تجربه هایی بیشتر از من دارند هم همین است .

وقتی یک رمان می خوانم احساس میکنم قله ی اورست را فتح کرده ام . یکی از نویسنده هایی که من به شدت به او علاقه دارم ، فئودور داستایوسکی است . نویسنده ای روس که تقریبن همه با نام و کتاب های او آشنا هستند . مخصوصن داستان جنایت و مکافات ، ابله ، تسخیر شدگان ، قمار باز همیشه شوهر ، شب های روشن، برادران کاراموزف ، یادداشت های زیرزمینی و .... بزرگترین صفتی که در داستایوسکی وجود دارد ، دوری از نگاه تک بعدی و پرداختن به روانکاوی شخصیت هایش است . او همیشه قهرمانش را از مردم بسیار عادی و کم اهمیت جامعه انتخاب می کند . برعکس تاریخ عمل می کند . مردمانی که کسی حتی آن ها را نمی بیند . اما حضور دارند . نفس می کشند . می توانند همسایه ی ما باشند . می توانند ما باشیم . بعد از خواندن داستان های داستایوسکی هر آدم را که می بینم ، به هزار زاویه فکر می کنم . او نویسنده ای ست که از فقر و بدبختی می نویسد . از گناه که برادر فقر است . از مرگ و بی کسی . از همه ی تلخی های زندگی . به نظر من داستان های داستایوسکی را فقط نباید خواند . باید در بخشی مغز خودمان حکاکی کنیم . تا بتوانیم همیشه همه چیز را تحلیل کنیم و از تک بعدی نگاه کردن فاصله بگیریم . اما جالب اینجاست که همیشه به شعوری که با فقر و تنگدستی آدم هاست اشاره می کند .

یکی از اولین آثار داستایوسکی بیچارگان است . داستانی که فقط چند نامه است . نامه ها آنقدر گرم و صمیمی اند که خواننده احساس می کند برای او نوشته شده اند . گاهی خودت را جای دختر جوان و گاهی جای مرد میانسال می گذاری . انتخاب این شیوه برای روایت داستان یکی از خلاقیت های اوست . ساختار روایتی تازه . در این داستان فقط نامه هایی بین دو نفر را می خوانیم . دختر جوانی به نام واروارا آلکسیونای  و ماکار دیووشکین که مرد میانسالی است . البته در داستان پیرمرد خطاب می شود اما چیزی حدود 57 سال دارد . ماکار از بستگان دور دختر جوان بود . آن ها از ترس همسایه ها و شایعه سازی  برای همدیگر نامه می نویسند .در این داستان در نامه ها از شخصیت هایی چون  مستخدمی که نامه ها را رد و بدل می کرد، همکار و صاحبخانه نیز صحبت شده است .

ماکار دیووشکین کارمند ساده ایست . وظیفه اش نسخه برداری از نوشته های دیگران است . به قول خودش در اداره اش به او موش می گویند . مردی شریف و مهربان که بی دریغ محبت هایش را تقدیم دختر جوان همسایه اش می کند . بی آنکه او را ببیند . همیشه برای او نامه می نوشت و برای او هدایایی می فرستاد . با وجود اینکه خودش لباس های پاره بر تن داشت و اجاره ی اتاقی که در آن زندگی می کرد را به زور می داد . او نماد و مظهر ایثار و مهربانی است . مردی ساده که فقط خوبی های فرشته ی کوچکش را می دید و به او اهمیت می داد . در قسمتی از نامه اش به فقر خو بسیار صادقانه اشاره می کند .

عزیزم من نمی توانم بدون چای زندگی کنم . زیرا مستاجرهای این ساختمان ، اشخاص ثروتمندی هستند و خودداری از نوشیدن چای موجب شرمندگی من می شود . اصلن به همین دلیل است که آدم چای می نوشد . به خاطر دیگران ، برای حفظ ظاهر ، برای شهرت . در غیر اینصورت ، اصلن چای نوشیدن اهمیتی ندارد .

در ابتدای داستان روایت شیرین و شاعرانه ای رخ داده است .  ماکار دیووشکین که از اتاقش می توانست پنجره ی اتاق دختر جوان را ببیند ، از او خواسته بود پرده را به شاخه گلدان شمعدانی و یا گل حنا گره بزند . و این به آن معنا بود او به فکر ماکار است . او آن را حقه ای باارزش می دانست . رازی که فقط بین آن دو بود . ماکار خط به خط زندگی اش را هر روز برای واروارا می نوشت . و در هر نامه از او می خواست که او هم همین کار را بکند . در این کتاب نامه های ماکار مفصل تر نوشته شده اند .

مارکار در نامه ای به خانواده ی فقیری اشاره می کند که در یکی از اتاق ها زندگی می کردند . خانواده ای که به شدت فقیر بودند . به پدر خانواده تهمتی زده بودند و او به همین دلیل اخراج شده بود و به این روز افتاده بود . آن ها به دلیل فقر پسر 9 ساله شان را از دست می دهند . در آخر هم وقتیکه به بی گناهی او پی می برند پدر خسته ی خانواده ی فقیر به خانه می آید و می خوابد و دیگر هرگز بیدار نمی شود . مارکار در نامه ای از آن ها می نویسد :

هرگز صدایی از اتاق آن ها به گوش نمی رسید . گویی هیچ موجود زنده ای در آنجا به سر نمی برد . حتی صدای بچه ها هم شنیده نمی شد . من هرگز جست و خیز و یا بازی آن ها را ندیده ام . این و این موضوع حکم یک علامت ناگوار است .

آن دو در نامه هایشان درباره ی کتا ب هایی که خوانده بودند حرف می زدند و نظر می دادند . از گذشته های تلخشان می نوشتند . درد و دل می کردند و گاهی هم مشورت . خیلی جالب است که تمامی این ارتباطات در نامه اتفاق بیفتد .

واروارا در نامه ای از خاطرات تلخش می نویسد .از مرگ پدرش و اینکه مجبور شدند خانه یشان را بفروشند تا بدهی های او را بدهند . از زندگی کردن در خانه ی یکی از بستگانشان و سختی ها و سرکوفت هایی که با مادرش تحمل می کردند . از مرگ دوست جوانی که ابتدا معلم خصوصی او بود . ولی بعد از مرگ مادرش بهترین دوستش شد . وقتی دوستش می میرد ، پدر معلم جوان به دنبال تابوت می دود . داستایوسکی آنقدر قدرتمند این صحنه را شرح داده است که ناخود آگاه اشک از چشمان خواننده جاری می شود . و من هنگام خواندن این بخش صدای گریه کردن پیرمرد را شنیدم ...

اسب ارابه یورتمه می رفت و پیرمرد پشت سرش می دوید و با صدای بلند  گریه می کرد . وقتی نفسش بند آمد ، گریه اش متوقف شد . کلاهش افتاد اما برای برداشتن آن نایستاد . باد و باران به صورتش شلاق می زدند . اما انگار او اصلن چیزی نمی فهمید . از این طرف به آن طرف می دوید و پایین کت کهنه اش تکان می خورد . کتاب ها از جیبش بر زمین می ریختند . رهگذران کلاه از سر بر می داشتند و بر سینه علامت صلیب می کشیدند . بعض ها هم می ایستادند و به پیرمرد بیچاره خیره می شدند . کتاب هایش در گل می افتادند و ...

در انتها واروارا با مرد ثروتمندی آشنا می شود و تصمیم به ازدواج با او می گیرد . و این آشنایی را شانس بزرگ زندگی اش می داند . او در نامه اش نوشته بود که دیگر از فقر و بدبختی خسته شده . ماکار هم رفتنش را می پذیرد . حتی همه مقدمات سفر را که در نامه از او خواسته شده بود هم برایش انجام داد . واروارا در نامه از او تقاضا می کرد و او بی دریغ برایش انجام می داد . و در نامه ی آخر برای او آرزوی خوشبختی می کند .

 

 

جمله های از این داستان :

 

شنیدن دروغ های ظالمانه چقدر دردناک است .

اینکه پشیمانی قلب انسان را آرام می کند ، دروغ بزرگی است .

اشک ها دردی را دوا نمی کنند ، باور کن عزیزم ، این را تجربه به من آموخته است .

شعر چیز مزخرفی است و امروزه پسران کوچک در مدرسه به خاطر آن تنبیه می شوند . عقیده ی من درباره ی شعر همین است .

قلب رنجور و مجروح بیچارگان ، همیشه ضعیف است .

 

 

شیما شاهسواران احمدی