مادر

 

مادر بودن یک نگرش است ، نه تنها یک رابطه ی بیولوژیکی .

رابرت آنسون هاین لاین

 

 

 

آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف که با نام ماکسیم گورگی اورا می شناسند ، نویسنده ای روسی است که 68 سال عمر کرد . داستانی که در سال 1907 نوشته شد تحولی در فرهنگ سیاسی مردم ایجاد کرد .  نویسنده ای که یکی از رهبران جنبش های انقلابی در زمانه ی خود بوده و فعالانه در اجتماع حضور داشته  . او همچنین نمایشنامه های بسیار و مقالات انقلابیِ اثرگذاری را نوشته است  . سبک رئالیسم سوسیالیستی او را بنیانگذار خود می داند . سوسیالیسم یا جامعه خواهی بر این اعتقاد است که همه اقشار جامعه باید در اجتماع سهم داشته باشند . این جنبش پس از ایجاد جنبش کارگری بسیار دیده شد . انواع شاخه های سوسیالیست ، و حتی کمونیست شکل گرفتند و با سرمایه داری مخالفت کردند . برگزاری تظاهرات اول ماه مه در حمایت از کارگران از شعار های اصلی حزب‌های سوسیالیست در بیشتر کشورهای بود . فعالیتی که گورکی به آن اشاره می کند و پاول ، پسرمادر را آغازگر آن معرفی می کند . پاول که نمادی از پاول های شجاع و شریف دنیا ست . مردمی که خود را فراموش می کنند و تنها به حقیقت فکر می کنند .

او استالین را دوست داشت . اما در اواخر عمر با روش عملکرد استالین موافق نبود .  طرفداران استالین به شدت به او علاقه داشتند . و دلیل مرگ او را از چشم رقیب استالین میدیدند .  فیلم مادر هم ، در سال ۱۹۲۶ توسط وسوالد پودفکین ، بر اساس داستان او ساخته شد . گورکی عمدا این نقش را انتخاب می کند . نقش مادر ، نقشی مقدس و محبوب . نقشی که معنی پرستار را با خود همراه دارد . مادر ، مام وطن . مادری که نگرش است .

او خیلی متمرکزانه از طبقه ی کارگر نوشته است . طبقه ای که همیشه در معرض آسیب های اجتماعی بوده و هست . این داستان نمی تواند تاریخ مصرف داشته باشد . زیرا امروزه همه ی دغدغه های ماکسیم گورکی به گونه ای دیگروجود دارند . این روزها در سراسر دنیا هر داستان یا شعری که به دردهای کاگر پرداخته باشد را ادبیات کارگری می نامند و خود را بانی آن می دانند . حال آنکه ماکسیم گورکی از پیش چنین درد هایی را مطرح کرده بود . وقتی این روزها دوباره این دردها زنده می شوند و زخم هایاین چنینی دهان باز می کنند نشان دهنده ی این است که سرمایه دارها هنوز پایشان را از گلوی کارگرها برنداشته اند .

ماکسیم گورکی داستان را با فضای کارگری آغاز می کند . از شهرک گارگری غبارآلود . از زندگی سگی کارگرهایی که تنها سهمشان از زندگی کارکردن است و بس  . او داستانش را از کوچه های خسته و رنجور آغاز می کند . از صدای سوت کارخانه هایی که شیره ی جان کارگرها را می مکید و آنها را روز به روز افسرده تر می کرد . کارگر ها به این افسردگی عادت کرده بودند و هیچ چیز بد تر از به دردی خو کردن نیست .

ولاسف اولین شخصیت داستانش بود . مردی میانسال و خسته که به الکل پناه برده بود و همیشه مست بود . ولاسف نمی تواند نماد حکومت تزار باشد . بلکه نماد انسان های بدبختی است که تمام شده اند . گورکی مستی را یکی دیگر از بدبختی های این قشر معرفی می کند . یعنی خودشان به جان خودشان می افتند . او زن و پسرش را همیشه کتک می زد .با مردم بدرفتاری می کرد . تنها سگی داشت که همیشه با او مهربان بود . ولاسف به محض ورود به داستان بر اثر بیماری فتق می میمرد و مادر و پاول را با همه ی مشکلاتشان تنها می گذارد . پاول در نوجوانی برای اولین بار مقابل پدرش می ایستد و چکشی را به دست می گیرد و به پدرش می گوید : دیگه به من دست نزن . پدر تا وقتی زنده بود به این بهانه دیگر با او حرف نزد .

مادر ، قهرمان داستان گورکی که تا آخر داستان خط به خط در جریان های سیاسی و اجتماعی کشورش حضور دارد ، زنی با موهای خاکستری و چشمان خسته است که نماد همه ی زن هایی ست که در چنین قشری زندگی می کنند . حتی می تواند نسل مادران ما و یا حتی خود ما باشد . زنی که حس مادر بودنش او را از گوشه ی آشپزخانه اش به قلب میدان های قیام های انقلابی می کشاند . زنی که پرچم حزب کارگر را بالا می گیرد . زنی که حقیقت را درک و تبلیغ می کند . گاهی آنقدر به جوانان نزدیک می شود که آن ها را رفیق صدا می زند .

پلاگه یا همان مادر بعد از مرگ شوهرش با پسرش پاول تنها می ماند . پاول پسرش با مطالعه و بحث های شبانه با دوستانش در منزل اجاره ای کوچکشان جرقه های انقلابی بر ضد تزار را روشن می کند . آن ها هر شب دور هم جمع می شدند و درباره ی آنچه می خواندند با هم بحث می کردند . مادر مهربانانه برای آن ها چای درست می کرد و مادرانه به تک تک دوستان پاول عشق می ورزید تا آنجا که حتی سواد خواندن ونوشتن را هم به این امید یاد می گیرد .  مادر از آن جوان های شجاع خوشش آمده بود . گورکی عمدا جوان های مختلفی را به آنجا کشانده بود . هر جوان از طبقه ای خاص که می توانستند نماینده های کل یک اجتماع باشند . حتی از طبقه ای بالا ولی معترض . زن و مرد و بدون هیچ تبعیض و از این بحث هایی که همیشه در روند جنگ و مبارزات مطرح می شوند . او در داستانش فرقی بین زن و مرد نمی بیند و روح انسانیت را به نمایش می کشد . نه عقب افتادگی و ناتوانی  زن ها نسبت به مرد ها و بر عکس . گورکی آنچنان عادلانه از زنی می نویسد که همیشه کنج آشپزخانه بود و کتک می خورد . زنی که حتی سواد خواندن هم نداشت . اما وقتی در بستری باز و مستعد قرار می گیرد در آن  زمینه سرآمد می شود . پیروزی و رسیدن به هر آرمانی چنین نگاهی را می طلبد . نگاهی مساوی و عادلانه .

پاول پسر مادر در طول داستان با شهامت از حقیقت می نویسد . حقیقتی که حکومت های دیکتاتوری همیشه کتمانش می کنند . نوشته هایش طرفدار پیدا می کنند و همه مشتاقانه آن ها می خوانند . از او به عنوان قهرمان یاد می کنند و مادر عاشقانه نوشته های پسرش را که به آن ها افتخار می کرد بین کارگر هاپخش می کرد . مادری که حتی لابلای فعالیت های سیاسی پسر و دوستانش  و حتی خودش , مثل همه ی مادر ها آرزوی عروسی پسرش را داشت و حتی گاهی کسی را عروسش تصور می کرد . نگاه های بسیار جزئی نگرانه .

پاول پسر بیست ساله ای بود که روند پدر و دیگر جوانان کارگر را پیش نمی گیرد . گورکی این تغییر را نتیجه ی کسب سواد او می داند و نشان می دهد که قیام های کور کورانه همگی با شکست مواجه می شوند . به کافه ها نمی رود . مست نمی کند و تنها می خواند و می خواند تا خودش را برای روزی آماده کند که بتواند فریاد بزند . گورکی رمز موفقیت همه انقلاب ها را خواندن می داند . مثل مردمان نلسون ماندلا و یا کوبا و ... که همگی تاکیدشان بر سواد و ارتقای سطح آگاهی ست  . و به حق که همین است .

پاول در اولین بازداشت، کارش را از دست می دهد و مادر مجبور می شود پیش ماریا کرسونوا برود . و آن زن به لطف محبت هایی که مادر به او کرده بود او را به عنوان وردست می پذیرد . مادر برای او سوپ درست می کرد . مادر دیگ سوپ را به کارخانه می برد و به کارگران می فروخت . در این میان مقاله و نوشته ها را بین آن ها تقسیم می کرد . ساشانکا برای مادر نوشته ها را می آورد .دختر زمین داری که خانواده اش را ترک کرده بود و بین او و پاول حسی عاشقانه وجود داشت که هرگز فرصت شکوفا شدن پیدا نکرد .

در بخشی از داستان وقتی پاول هنوز در زندان بود مادر به دیدنش می رود . وقتی به خانه بر می گردد به آندره دوست و همسنگر پاول که پیش آنها زندگی می کرد می گوید : پدرو مادرهایی که به آنجا آمده بودند طوری رفتار می کردند که گویی به اون وضعیت عادت کرده بودند . بچه هاشون و به زور گرفتند ولی اون ها خیلی بی تفاوت اند . می آن و می شینند و انتظار می کشند و باهم صحبت می کنند . وقتی آدم های تحصیلکرده اینقدر خوب به این وضعیت عادت کنند ، دیگه از کارگر ها چه توقعی میشه داشت ؟  و آندره جواب می دهد : کاملا طبیعیه . اما قانون با اون ها ملایم تر رفتار می کنه . چون به اون ها احتیاج داره . اما همین قانون دست و پای ما رو بسته تا نتونیم جفتک بزنیم . گورکی از هر فرصتی استفاده کرده تا بدبختی های قشر مظلوم کارگر را توضیح دهد .

در طول داستان ، نیروهای امنیتی  حکومت تزار آن جوانان را یکی یکی دستگیر می کنند و شکنجه می دهند و دوباره آزاد می کنند . آن ها با هر بار زندان رفتن نه تنها جا نمی زنند ، بلکه مقاوم تر می  شوند . مادر در همه ی این لحظه های تلخ هست . می بیند و مادرانه تحلیل می کند .

در قسمتی از داستان ، گورکی از زبان یکی از کارگرها یی که از رئیس کارخانه شکایت می کند می نویسد . رئیسی که کاسه ای طلایی را به رقاصه ای هدیه می دهد . از زبان کارگر می نویسد که وقتی داشت کاسه را به او میداد بخشی از من را می داد . از حال و روز کارگر می نویسد . از اینکه می بیند چگونه زحماتش اینگونه خرج می شود . در حالیکه او سهمش اندازه ی لقمه ای نان است . زور بازوی او و زندگی طاقت فرسایش . موضوع ساده ای که گورکی می آورد بیانگر هزاران هزار درد است . درد هایی که هنوز در جامعه های سرمایه داری تکرار می شوند .

مادر، وقتی که  پاول و دوستانش را به سیبری تبعید می کنند باز هم مقاوم تر می شود . در دادگاه محاکمه مظلومانه این حکم را می شنود . بی نهایت بیقرار می شود . ولی آنقدر مقاوم می شود که مقابل ژاندارم ها می ایستد و شعار می دهد . در حالیکه کتک می خورد فریاد می زد : روح زنده را نمی توان کشت .  بد بخت ها .... و کسی با آهی طولانی به وی جواب داد . داستان با پایانی ابهام آمیز به پایان می رسد . که می تواند به این معنی باشد که امثال مادر نخواهند مرد .  داستان مادر می تواند سیلی محکمی به صورت همه ی آن هایی باشد که در خواب غفلت بسر می برند و بد تر از این به درد خود عادت کرده اند . این داستان نمی تواند تنها در محدوده ی مرزهای شوروی بماند . بلکه داستانیست جهانی که سرنوشت ها را بارها و بارها رقم زده است و خواهد زد .

 

جمله هایی از این داستان...

باید اول مغز را مسلح ساخت و پس از آن دست ها را .

مردم خریتشان بیشتر از بدجنسی شان است .

برای یک مرد شجاع ، زندگی دشوار و مرگ آسان است . اما من نمیدانم چگونه می میرم ؟

معالجه هم نوعی اصلاح است .

" آدم وقتی منتظر خوبی و نیکی های زندگی ست می تونه بگه که زندگی می کنه . ولی وقتی منتظر چیزی نیست دیگه اون زندگی نیست . "

مردم را با یکدیگر خویشاوند کردن هنر بزرگی ست .

 

 

شیما شاهسواران احمدی