خیرالنساء بیگم
مهد علیا
خیرالنساء بیگم یا مهد علیا ،همسر شاه محمد خدابنده صفوی ،چهارمین پادشاه صفوی ، و مادر شاه عباس اول ، بانویى غیور، قدرت طلب، تندخو، بسیارلجوج و کینه توز بود . شاه محمد خدابنده مبتلا به ضعف بینایی شدید بود و در صلاحیتش برای پادشاهی تردید جدی وجود داشت . پری خان خانم خواهر شاه محمد ، پس از برنامه ریزی مرگ شاه اسماعیل دوم در حرمسرا ، و با کمک قزلباش ها او را به تخت سلطنت نشاند . اما شاه که جسارت پدرش شاه طهماسب و حتی پسرش شاه عباس اول را نداشت ، به دلیل درویش خویی و سست اراده بودن به شدت پیرو همسرش ، ملکه مهدعلیا بود و در کارهای حکومتی با سرداران قزل باش و حتی خواهرش مشورت نمی کرد .
این ملکه بسیار خودرای و مستبد بود . یکسال پس از پادشاهی شاه محمد ، سران تصمیم گرفتند که ملکه را به قتل برسانند .
پدر ملکه مهدعلیا ، میرعبدالله خان در زمان شاه طهماسب اول در مازندران که محل فرمانروایی نیاکانش بود ، حکومت می کرد . اما از اطاعت شهریار صفوی سر پیچی می کرد ، تا آنجا که شاه طهماسب پسر عم وی میرسلطان مراد میر شاهی را که مدعی حکومت مازندران بود ، تقویت کرد.
تا آنجایی که او میرعبدالله خان را به قتل رساند و با موافقت شاه طهماسب اول ، به حکومت قسمتی از مازندران رسید .
پس از مرگ میرسلطان مراد نیز پسرش سلطان محمود ، معروف به میرزا خان ، جانشین وی شد و بعد از شاه طهماسب سراسر مازندران را به تصرف آورد . وی در زمان پادشاهی شاه اسماعیل دوم در آن ولایت حکمران مطلق بود . پس از چندی مهد علیا که قصد خون خواهی داشت به او یورش برد . میرزاخان که قدرت پایداری در خود نمی دید ، به یکی از قلعه های مازندران پناهنده شد و آن ولایت را به حکمران تازه باز گذاشت .
ولی ملکه مهدعلیا که می خواست انتقام خون پدر خود را از فرزند بیگناه قاتل پدر بگیرد ، در آن موقع مناسب ، دو تن از سرداران معروف قزلباش را به نام های محمدخان استانجلو و قورخمس خان شاملو را با جمعی دیگر از سرداران ، مامور کرد تا آن قلعه را محاصره کنند و و او را به قتل برسانند . شاهرخ خان، یکی از سران معروف که چنین ماموریتی را در خور مقام خود نمی دانست ، از قبول آن سر می زد . اما ملکه ، شاه محمد را مجبور کرد تا او را با تهدید و بی مهری وادار به پذیرش کند و او نیز چنین کرد .
آن ها عازم شدند و چون تسخیر قلعه را دشوار دیدند از در دوستی وارد شدند واز میرزاخان خواستند که همراه آن ها به قزوین بیاید و از شاه و ملکه عذرخواهی کند تا به این تنش ها پایان دهند . آن ها هم شفاعت او را می کنند و قسم خوردند که به او آسیبی نزنند و تا پای جان از او محافظت کنند . سرانجام میرزا خان قبول کرد و با آن ها عازم قزوین شد تا به نزد ملکه و شاه برود .
ملکه از آن ها خواسته بود پس از دستگیری اش ، او را هلاک کنند . اما وقتی فهمید سران قزلباش چنین نکردند گروهی از قورچیان را در یک فرسنگی قزوین به سوی آن ها فرستاد تا او را هلاک کنند . ابتدا سران قزلباش سر باز زدند اما پس از اصرار قورچیان به حکم ملکه ، ناچار اجازه دادند تا او را به قتل برسانند . سران قزلباش از اینکه نتوانستند به قول خود نسبت به میرزا خان پایدار بمانند به شدت خشمگین شدند . همین رفتار ملکه بود که بهانه ای برای توطئه چینی بر علیه وی شد. آن ها به پایتخت آمدند و برای انتقام برنامه ریزی کردند . تا اینکه همگی به قزوین آمدند و شاه را تهدید کردند .
شاه محمد هم که چاره ای در برابر این تهدیدات جز تسلیم شدن نداشت ، حاضر شد دست ملکه را از حکومت کوتاه کند و او را به هرات یا مازندران بفرستد . حتی حاضر شد که خود از حکومت کناره گیری کند . مشروط بر آنکه از قتل ملکه صرف نظر کنند . اما ملکه در جواب تهدید آن ها نامه ای فرستاد که حاضر نیست به خاطر هیچ کس تغییر روش بدهد . " تا زنده باشم به خاطر هیچکس تغییر روش نخواهم داد و اگر هم سران قزلباش کار بى ادبى و ناجوانمردى را به جایى رسانند که به کشتن من برخیزند، باز باکى ندارم. زیرا مادر چهار شاهزاده ام و یقین دارم که ایشان انتقام خون من خواهند گرفت . "
سران قزلباش که با پاسخ شاه قانع نشدند و جواب ملکه آن ها را خشمگین تر کرده بود ، به این بهانه به ملکه تهمت زدند که با عادل گراى خان تاتار رابطه دارد .
ظهر روز یکشنبه اول جمادى الثانى سال 987 ق / 26 جولاى 1579 م، سرداران قزلباش بى ادبانه به حرم سراى شاه هجوم آوردند و مهد علیا را، که به آغوش شاه پناه برده بود، به قهر از دست او به در آورده و در حضور شاه خفه کردند. مادر پیر ملکه را هم، که هیچگونه تقصیرى نداشت، با جمعى از اقوام و بستگان وى، و چند تن از اعیان مازندران کشتند و اموالشان را به یغما بردند. در پایتخت نیز، اوباشان شهر، به کشتن مازندرانیان و غارت اموال و خانه ایشان پرداختند. این آدمکشی ها تا پایان روز ادامه داشت. در همان حال عادل گراى خان تاتار را هم به همراه یکصد تن از ملازمانش به قتل رساندند.
شاه محمد، دستور داد تا کشته شدگان را دفن کنند و پیکر ملکه را، که برهنه، در صحرا افکنده بودند، شبانه در امامزاده حسین قزوین به خاک سپردند. روز بعد، چون شاه محمد به عنوان اعتراض از حرم خانه بیرون نیامد، سران قزلباش باز در دولتخانه گرد آمدند و کسى نزد شاه فرستاده و از آنچه که در روز پیش اتفاق افتاده بود ، عذرخواهى کردند. شاه بى نوا، از ترس، سرزنش و عتابى نکرد، ولى سه روز در حرم خانه پنهان بود. بعد از سه روز، امرا، چند تن از علماى شهر را حاضر کردند و در حضور ایشان سوگند خوردند که به شاه و ولیعهدش حمزه میرزا وفادار بمانند. سرانجام شاه از حرم خانه بیرون آمد و ایشان را بار داد و آن حادثه ننگین را از جمله تقدیرات آسمانى شمرد. اما پس از کشته شدن مهد علیا، حکومت به دست شاه نیفتاد، بلکه این امیران قزلباش بودند که فرمانرواى واقعى و فعال در امور مملکت به شمار مىرفتند.
ملکه مهد علیا حق داشت . زیرا چنانکه او پیش بینی کرده بود پسرش عباس شاه ، کسی که دسته ای از سران قزلباش شهرت داده بودند که وی حرامزاده است ، قاتلان مادرش را به سختی مجازات کرد و از قدرت و نفوذشان در حکومت کاست و کلا سپاه تازه ای به سبک اروپاییان تشکیل داد .
زندگی شاه عباس اول – جلد اول – نصرالله فلسفی
انتشارات نگاه
شیما شاهسواران احمدی